ايشان را قمع كند ، و ويل « 407 » ايشان را جمع گرداند . هلاك ايشان را مطلوب و مقصود باشد ، و طريق خلاص بر ايشان مسدود . اقدامشان باز بسته به نواصى « 408 » ، و رويهاشان سياه از تاريكى معاصى . از اكناف آن آواز دهند ، و از نواحى و اطراف آن فرياد كنند : اى مالك ، عذاب را سزاوار شديم . اى مالك ، از آهن گرانبار گشتيم . اى مالك ، پوستهاى ما سوخته شد ، و ما أسير درديم .
اى مالك ، ما را از اين بيرون آر كه به معصيت باز نگرديم . و زبانيه گويد : هيهات ! وقت امان نيست ، بلكه امان مفقود است ، و طريق بيرون آمدن شما از سراى خوارى مسدود . دور شويد و با من به سخن مياييد ، و اگر از آن بيرون آورده شويد هر آينه به معصيت معاودت نماييد .
و در اين وقت چه نوميد شوند ، و بر آن چه در فرمان خداى تقصير كردند پشيمان گردند . ليكن پشيمانى سود ندارد و تأسف نافع نباشد ، بلكه مغلول و نگونسار انداخته شوند : بالاى ايشان آتش باشد ، و در زير ايشان آتش ، و بر راست ايشان آتش ، و بر چپ ايشان آتش . پس ايشان غرق باشند در آتش ، و سوخته از آتش . طعام ايشان از آتش و شرابشان از آتش ، و بسترشان از آتش . و پيراهنهاى قطران پوشيده ، و زخم عمودهاى آهن چشيده ، و گرانى زنجيرها كشيده . و در مضايق آن در مىشوند ، و در دركات آن خرد مىگردند ، و در غواشى « 409 » آن برهم مىگردند . آتش ايشان را مىجوشاند ، جوشيدن ديگ ، و به گريه و وا ويلى آواز بر مىآورند . و هر گاه ذكر هلاكت برند ، آب سوزان حميم از بالاى سر ايشان ريخته شود ، بدان رودههاشان گداخته گردد و پوستهاشان بريان شود و بيفتد . و تارك سرشان به عمودهاى آهنين بشكنند ، و زرداب از دهنهاشان چون چشمهء آب روان گردد ، و جگرهاشان از تشنگى پاره پاره شود ، و ديدههاشان بگدازد ، و بر رخسارهها برود ، و از رويشان گوشت برود ، و از اطراف مويها بلكه پوستها بريزد . و هر گاه كه پوستهاشان سوخته شود پوستهاى ديگر ايشان را بدل دهند . و استخوانهاشان از گوشت برهنه شود ، و جانهاشان به عروق و علايق اعصاب منوط « 410 » بماند ، و از سوختن بدان آتشها آواز برآيد . و ايشان با آن حال مرگ را به آرزو خواهند و نميرند . كاشكى بميرند تا نجات يابند . و تخفيفى نباشد كه بدان بياسايند ، بلكه عذاب ايشان در تزايد باشد بدانچه كافر مىشدند .
و چگونه باشى چون ايشان را بينى رويها سياهتر از انگشت ، و چشمهاشان كور ، و زبانهاشان گنگ گردانيده ، و پشتهاشان شكسته ، و استخوانها خُرد مُرد گشته ، و گوشها بريده ، و پوستها دريده ، و دستها با گردن در غُل « 411 » كشيده ، و قدمها به موى پيشانى بسته ، و ايشان به روى بر آتش
هامش
( 407 ) ويل ، هاويه .
( 408 ) نواصى ( ج ناصيه ، پيشانى ) .
( 409 ) غواشى ، طبقهاى آتش : لهم من جهنم مهاد و من فوقهم غواش ( اعراف 7 - 41 ) ، ايشان را در دوزخ تابوتهاى آتشين است به جاى بستر ، و از بالاى ايشان طبقها از آتش ( دهخدا ، به نقل از كشف الاسرار ) ، سرا پردهها ( قرآن الهى قمشهاى ) .
( 410 ) منوط ، آويخته ، وابسته .
( 411 ) - غُل ، يوغ