لاركانه انطقى . فتنطق بأعماله ثمّ يخلّى بينه و بين الكلام . فيقول لاعضائه بعدا لكنّ ، و سحقا فعنكنّ كنت أناضل . » فنعوذ باللّه تعالى من الافتضاح على ملأ الخلق بشهادة الاعضاء الاّ انّ اللّه تعالى وعد للمؤمن ان يستر عليه و لا يطلع عليه غيره ، اى ، از خطاب بنده پروردگار خود را ، گويد : اى پروردگار ، نه مرا زنهار دادى از ظلم ؟ گفت : آرى . پس گويد : من بر نفس خود گواهى روا ندارم مگر از خود . پس گويد : نفس تو بر تو حساب كند و كرام الكاتبين بر تو گواهى دهند . گفت : پس دهان او مهر كرده شود و اركان او را گفته آيد كه سخن گوى . پس اعمال او بگويد « 356 » آن گاه او را به سخن گفتن گذارند ، پس اعضاى خود را گويد : دورى و هلاكى شما را من از شما دفع كردمى . پس باز داشت خواهيم به خداى از رسوا شدن بر ملأ خلق به گواهى اندامها . الاّ آن است كه حق تعالى مؤمن را وعده فرموده است كه گناه او را بپوشد و غير او را بدان مطلع نگرداند .
و مردى از ابن عمر پرسيد كه راز گفتن از پيغامبر - عليه السلام - چگونه شنيدى ؟ گفت : پيغامبر - عليه السلام - گفت : يدنو أحدكم من ربّه حتّى يضع كتفه عليه . فيقول : عملت كذا و كذا ؟ فيقول : نعم فيقول : عملت كذا و كذا ؟ فيقول : نعم . ثمّ يقول : انّى سترتها عليك في الدّنيا و انا اغفرها لك اليوم ، اى ، نزديك شود يكى از شما به پروردگار خود تا به حدى كه وى را ، به نهايت قرب رساند .
مترجم مىگويد : وضع كتف [ 686 ] عبارتى است از نهايت قرب . و بعضى « كنفه » به « نون » گفتهاند ، اى در حفظ و حمايت خود در آرد .
پس گويد : چنين و چنين كردى ؟ و او گويد : آرى . پس گويد : چنين و چنين كردى ؟ و او گويد :
آرى . پس گويد : من در دنيا آن را بپوشيدم ، و امروز آن را بيامرزيدم .
و پيغامبر - عليه السلام - گفت : من ستر على مؤمن عورته ستر اللّه عورته يوم القيامة ، اى ، هر كه بر مؤمنى عيب او بپوشد ، خداى - عز و جل - روز قيامت عيب او بپوشد . و اين بندهء مؤمن اميد دارد كه عيبهاى مردمان پوشيده باشد ، و تقصير ايشان در حق خود احتمال نموده ، و زبان به مَساوى « 357 » مردمان نگشاده ، و در غيبت ايشان را به چيزى ياد نكرده كه اگر بشنوند كراهيت دارند آن را . پس او سزاوار باشد بدان كه روز قيامت به مثل آن پاداش كرده آيد .
و انگار كه از غير تو پوشيده شود ، نه فزع نداى عرض به گوش تو رسد ؟ پس آن ترس و بيم جزاى گناهانت بسنده باشد ، چه موى پيشانيت بگيرند ، و دلت مضطرب ، و عقلت زايل ، و ميان كتف و سينه لرزان ، و جوارح پريشان ، و گونه بگشته ، و عالم از شدت هول بر تو تاريك شده . پس نفس خود را تقدير كن كه بر اين صفت باشى : پاى بر گردن مردمان مىنهى ، و صفتها مىدرى ، و تو را همچنان مىكشند كه اسب نجيبت را مىكشند ، و چشمها سوى تو مانده . پس نفس خود را در دست موكلان [ بر خود بدين صفت توهّم كن تا آن گاه كه ] تو را به عرش رحمان برند و از دست
هامش
( 356 ) اركان و اندام او اعمال وى را بر شمرند .
( 357 ) مَساوى ، بديها ، عيبها .