ربّكم فيلقى العبد فيقول له : أ لم أكرّمك و أسوّدك و أزوّجك و أسخّر لك الخيل و الإبل و اذرك ترأس و تربع ؟ فيقول العبد : نعم . فيقول : أ فظننت انّك ملاقي ؟ فيقول : فانى أنساك كما نسيتنى ، اى ، پس بدان خداى كه نفس من در قدرت اوست ، در ديدن پروردگار خود يك ديگر را گزند نرسانيد - اى ، به تزاحم حاجت نباشد كه گزند شود ، و خلاف نكنيد ، چه پوشيده نماند كه سبب اختلاف بينندگان گردد .
مترجم مىگويد كه در روايت ديگر « لا تضامون » آمده است ، اى ، نزديك يك ديگر نشويد ، اى ، به تزاحم حاجت نباشد ، و پوشيده نبود كه نزديك يك ديگر شويد و از يك ديگر [ 685 ] بپرسيد و در آن خلاف كنيد . و « تضارون و تضامون » ( به تخفيف « را و ميم » ) هم آمده است ، از « ضمير » ( زبان رسانيدن ) و « ضيم » ( ستم كردن ) ، اى ، زيان رساننده نشويد و ستم كرده نياييد ، اى ، تزاحم نباشد كه موجب زيان رسانيدن باشد و ستم كردن گردد .
پس بنده بيند ، و خداى - عز و جل - او را گويد : نه تو را مكرّم و مهتر گردانيدم و براى تو جفت آفريدم و اسبان و اشتران را در تسخير تو آوردم . و بگذاشتم تو را كه مهترى كنى و ربع مال بستانى ؟
مترجم مىگويد كه اين بدان گفته است كه معتاد عرب آن بود كه چون در جنگ مالى گرفتندى ، رئيس قوم از اتباع ربعى بستدى .
پس بنده گويد : آرى . حق تعالى فرمايد : آيا پس پنداشتى كه ملاقات باشد ؟ گفت : نى . پس فرمايد : من تو را فرو گذارم چنان كه مرا فراموش كردى .
پس نفس خود را توهم كن اى بيچاره ، كه فريشتگان بازوت گيرند و در حضرت خداى بايستانند ، پس بارى تعالى گويد : نه بر تو انعام فرمودم به جوانى ، آن را در چه چيز كهن كردى ؟ و نه مهلت دادم تو را در عمر ، آن را در چه چيز نيست گردانيدى ؟ نه مالها تو را روزى گردانيدم ، پس آن را كجا الفختى « 353 » ، و در چه وجه نفقة كردى ؟ نه تو را به علم اكرام فرمودم ، پس از آن چه دانستى چه كردى ؟ پس شرم و خجالت خود چگونه بينى در اين حال كه نعمتهاى خود و معاصى تو و ايادى « 354 » خود و مَساوى « 355 » تو بر شمرد ؟ اگر انكار كنى چگونه توانى ، كه او به حال تو از تو داناتر است ، و جوارح تو بر تو گواهى دهد ! انس - رضى اللّه عنه - گفت كه در خدمت پيغامبر - عليه السلام - بوديم ، پس بخنديد ، آن گاه گفت : مىدانيد كه از چه خنديدم ؟ گفتيم : خداى و رسول او داناتر . گفت : « من مخاطبة العبد ربّه ، يقول : يا ربّ أ لم تجرني من الظّلم ؟ قال يقول : بلى . قال فيقول : انّى لا أجيز على نفسي الاّ شاهدا منّى . فيقول : كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا و بالكرام الكاتبين شهودا . قال فيختم على فيه و يقال
هامش
( 353 ) الفختن ، حاصل كردن ، به دست آوردن .
( 354 ) ايادى ( ج يد ) ، نعمتها .
( 355 ) مَساوى ، بديها ، عيبها .