و كنّا على ان لا تحول عن الهوى * فقد و حياة الحبّ « 304 » حلتم و ما حلنا
اى ، بر آن بوديم كه از دوستى نگرديم ، و به حيات دوستى كه شما بگشتيد و ما نگشتيم . گفت :
پس بيدار شدم و اين با او بگفتم ، گفت : هر آدينه گور او را زيارت كردمى ، در اين آدينه زيارت نكردم .
و ابن راشد گفت : ابن المبارك را پس از وفات به خواب ديدم ، گفتم : نه وفات كردهاى ؟ گفت :
بلى . گفتم : خداى با تو چه كرد ؟ گفت : بيامرزيد آمرزيدنى كه به همه گناهان محيط شد . گفتم :
حال سفيان ثورى چيست ؟ گفت : خنك او را ، او از آن كسان است كه خداى - عز و جل - بر ايشان انعام فرموده است ، از پيغامبران و صدّيقان و شهيدان و صالحان ، و ايشان رفيقان نيكاند .
و ربيع بن سليمان گفت : شافعى را - رضى اللّه عنه - پس از وفات به خواب ديدم ، گفتم : خداى با تو چه كرد ؟ [ 673 ] گفت : بر كرسى زرين بنشاند ، و مرواريد آبدار بر من نثر « 305 » فرمود .
و شبى كه حسن بصرى - رضى اللّه عنه - وفات كرد ، مردى از اصحاب او در خواب ديد چنانستى كه مناديى ندا مىكند كه خداى - عز و جل - آدم و نوح و آل إبراهيم و آل عمران را بر عالميان برگزيد ، و حسن أبو الحسن بصرى « 306 » را بر اهل زمان خود برگزيد .
و أبو يعقوب قارى دقيقى گفت : در خواب مردى سياه دراز ديدم ، مردم از پى او مىرفتند ، گفتم : اين كيست ؟ گفتند : اويس قرنى . پس او را متابعت كردم و گفتم : رحمك اللّه مرا وصيت كن . در روى من روى ترش گرفت . گفتم : مستر شدم « 307 » ، مرا راه نماى ، خداى تعالى تو را راه نمايد . پس روى به من آورد و گفت : رحمت پروردگار خود نزديك دوستى او طلب ، و از انتقام او نزديك معصيت او بترس ، و اميد خود را از او در اين ميان قطع مساز . پس روى بگردانيد و مرا بگذاشت .
و أبو بكر بن أبو مريم گفت : و رقاء بن بشر حضرمى را در خواب ديدم ، گفتم : چه كردى اى ورقا ؟ گفت : برستم پس از همه جهد . گفتم : كدام كار را فاضلتر يافتى ؟ گفت : گريه از بيم خداى .
و يزيد بن نعامه گفت كه در طاعون جارف « 308 » كنيزكى وفات كرد ، پس پدر او او را در خواب ديد ، گفت : اى دخترك ، از كار آخرت مرا خبر ده . گفت : اى پدر ، بر كارى عظيم قدوم نموديم ، ما دانيم و نمىكنيم ، و شما مىكنيد و نمىدانيد ، به خداى كه يك تسبيح يا دو تسبيح ، و يك ركعت
هامش
( 304 ) زبيدى : و حياة القلب ( 10 - 438 ) .
( 305 ) نثر ، پراكندن .
( 306 ) حسن بن ابى الحسن بصرى ( همان جا ) .
( 307 ) مسترشد آن كه راه راست طلبد .
( 308 ) جارف ، بنيان كن ، همه گير . طاعون جارف طاعونى است كه به روزگار ابن زبير در بصره آشكار شد ( ترجمهء مفاتيح العلوم ، ص 120 ) .