تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 899

مساهمون:

ص٨٩٩
چيست ؟ گفت : باز داشتن نفس خود از آفت‌هاى آن . و إبراهيم بن اسحاق حربى گفت : زبيده را در خواب ديدم ، گفتم : خداى با تو چه كرد ؟ گفت : بيامرزيد . گفتم : بدانچه در راه مكه نفقة كردى ؟ گفت : ثواب آن نفقات به ارباب آن بازگشت ، و خداى مرا به نيت من بيامرزيد . و سفيان ثورى چون وفات كرد او را در خواب ديدند و گفتند : خداى با تو چه كرد ؟ گفت : يك قدم بر صراط نهادم و دوم در بهشت . و احمد بن ابى الحواري گفت : كنيزكى را در خواب ديدم كه از او خوب‌تر نديده بودم ، روى او چون نور مىدرفشيد ، او را گفتم : نور روى تو از چه چيز است ؟ گفت : آن شب كه مىگريستى ياد دارى ؟ گفتم : آرى . گفت : آب چشم تو بگرفتم و بر روى بماليدم ، پس نور روى من از آن اين چنين است . و كتانى گفت : جنيد را در خواب ديدم ، گفتم : خداى با تو چه كرد ؟ گفت : همه اشارت‌ها هلاك شد و آن عبارتها برفت ، و جز دو ركعت كه در شب گزاردمى به دست من [ 671 ] نماند . و زبيده را در خواب ديدند ، گفتند : خداى با تو چه كرد ؟ گفت : بيامرزيد مرا بدين چهار كلمه : لا إله الاّ اللّه افنى بها عمرى ، لا إله الاّ اللّه ادخل بها قبرى ، لا إله الاّ اللّه اخلو بها وحدي ، لا إله الاّ اللّه القى بها ربّى « 295 » . و بشر را در خواب ديدند ، گفتند : خداى با تو چه كرد ؟ گفت : ببخشود ، و گفت : اى بشر [ از من ] شرم نداشتى چندان از من مىترسيدى ؟ و أبو سليمان را در خواب ديدند ، گفتند : خداى با تو چه كرد ؟ گفت : رحمت كرد بر من ، و چيزى مرا زيانكارتر از اشارت قوم نبود به من . و أبو بكر كتانى گفت : در خواب جوانى را ديدم كه از او خوب‌تر نديدم ، گفتم : تو كيستى ؟ گفت : تقوى . گفتم : كجا باشى ؟ گفت : در دل غمگين . پس بنگريستم زنى سياه در غايت وحشت ديدم ، گفتم : تو كيستى ؟ گفت : من بيمارى خنده . گفتم : كجا باشى ؟ گفت : در دل شادان انبارده « 296 » . پس بيدار شدم و اعتقاد كردم كه نخندم مگر آن كه خنده مرا غلبه كند . و أبو سعيد خراز گفت : در خواب چنان ديدم كه ابليس بر من جست ، عصا بر گرفتم تا وى را بزنم ، او از آن نترسيد . آواز دهنده‌اى مرا گفت كه از اين نترسد ، از نورى ترسد كه در دل باشد . و مسوحى گفت : ابليس را در خواب برهنه ديدم ، گفتم : شرم ندارى از مردمان . گفت : اينان مردمان نه‌اند ، اگر از مردمان باشند اول و آخر روز بر ايشان بازى نكنم ، چنان كه كودكان به گوى
هامش
( 295 ) با لا إله الا اللّه عمر را سپرى مىكنم ، با آن داخل قبر مىشوم ، به تنهايى با آن خلوت مىكنم ، با آن پروردگارم را ملاقات مىكنم . ( 296 ) انبارده ، انباشته ، پر نعمت .