تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 896

مساهمون:

ص٨٩٦
- عليه السلام - دوش مرا در خواب پيش آمد ، گفتم : يا رسول اللّه ، چه ديدم از امت تو ! گفت : دعاى بدگوى ايشان را . گفتم : اى بار خداى ، مرا از ايشان بدل ده كسى كه به از ايشان باشد ، و ايشان را از من بدل ده كسى كه ايشان را بتر از من بود . پس بيرون آمد و پسر ملجم او را زخم زد . و يكى از مشايخ گفت كه پيغامبر را - عليه السلام - در خواب ديدم ، گفتم : براى من آمرزش خواه . روى بگردانيد ، گفتم : يا رسول اللّه سفيان بن عيينه مرا حديث گفت ، از محمد بن منكدر ، از جابر بن عبد اللّه كه از تو هرگز [ چيزى ] نخواستند كه تو « لا » گفتى . پس روى به من آورد و گفت : غَفَر اللّه لَكَ . و عباس بن عبد المطلب گفت كه در مؤاخات و مصاحبت أبو لهب بودم ، « 288 » و چون او بمرد و حق تعالى از او اخبار فرمود « 289 » ، بدان اندوهگين شدم و از جهت او انديشه‌مند بودم ، پس سالى از حق تعالى درخواستم كه او را در خواب به من نمايد ، پس او را ديدم آتش در او افتاده ، آن گه از حال او بپرسيدم ، گفت : سوى آتش رفتم در عذابى كه آن را تخفيف نباشد ، و از آن آسايش نبود مگر شب دوشنبه در همه شبها و روزها . گفتم : آن چگونه است ؟ گفت : محمد را - صلوات اللّه و سلامه عليه - در آن شب بزادند ، پس اميمه‌اى « 290 » بر من آمد و مرا بشارت داد كه آمنه محمد را بزاد . پس شاد شدم و از آن شادى كنيزكى را آزاد كردم . پس خداى - عز و جل - پاداش آن اين فرمود كه هر شب دوشنبه عذاب از من بردارند . و عبد الواحد بن زيد گفت كه براى حج بيرون آمدم ، و مردى با من همراه شد كه نخاستى و ننشستى و نجنبيدى و نياراميدى [ 669 ] كه نه بر پيغامبر - عليه السلام - درود گفتى . او را از آن پرسيدم ، گفت : تو را خبر دهم از اين : بار اول سوى مكه بيرون آمدم و با پدر بودم ، و چون باز گشتم شبى در منزلى بخفتم ، در خواب آينده‌اى بيامد و مرا گفت : خير كه خداى - عز و جل - پدرت را بميرانيد و روى او سياه گردانيد . ترسان برخاستم و جامه از روى پدر برداشتم ، او را ديدم مرده و روى او سياه گشته ، پس رعبى از آن در دل من آمد . و در اثناى آن چه در آن غم بودم خواب چشم را غلبه كرد و در خواب شدم . بر سر پدر چهار سياه بديدم با عمودهاى آهنين . و در اين بودم كه نيكو رويى با دو جامهء سبز بيامد و ايشان را گفت : دور شويد . پس دست خود بر روى او ماليد ، پس سوى من آمد و گفت كه خيز ، كه خداى - عز و جل - روى پدرت سفيد گردانيد . او را گفتم : مادر و پدر من فداى تو باد ، تو كيستى ؟ گفت : من محمد . پس برخاستم و جامه از روى پدر برداشتم ، روى او سفيد ديدم . آن گاه از آن روز باز تا امروز درود پيغامبر نگذاشتم . و عمر بن عبد العزيز - رضى اللّه عنه - گفت كه پيغامبر - عليه السلام - را در خواب ديدم أبو بكر و
هامش
( 288 ) در جاهليت . ( 289 ) يعنى پس از آن كه سورهء « تبّت يدا ابى لهب » نازل شد . ( 290 ) اميمه ، مصغر امه به معنى كنيزك .