گفت : آب بر دستهاى او مريز ، كه او از ايشان نيست . گفتم : يا رسول اللّه ، نه از تو روايت كردند كه گفتهاى : المرء مع من احبّ . گفت : بلى . گفتم : يا رسول اللّه ، من تو را دوست دارم و اين درويشان را دوست دارم . گفت : بر دست او بريز ، چه او از ايشان است .
و جنيد - رضى اللّه عنه - گفت : در خواب ديدم چنانستى كه بر مردمان سخن مىگويم ، پس فريشتهاى بر من بايستاد ، گفت : نزديكتر چيزى كه بدان تقرب نمايند چيست ؟ گفتم : عملى نهان به ترازوى گران . پس فريشته روى بگردانيد و گفت : به خداى كه سخن موفق است .
و مجمع « 292 » را در خواب ديدند ، گفتند : كار را چگونه ديدى ؟ گفت : زاهدان دنيا را ديدم كه خير دنيا و آخرت را با خود ببردند .
و يكى از اهل شام به علاء بن زياد گفت : تو را در خواب چنان ديدم كه در بهشتى . آن گاه از مجلس فرود آمد و روى به دو آورد ، گفت : شايد كه شيطان كارى خواست كرد ، من آن گاه نگاه داشته شدم ، « 293 » پس شخصى را بفرستاد تا مرا بكشد .
و محمد بن واسع گفت : خواب مؤمن را شاد كند و نفريبد .
و صالح بن بشير « 294 » گفت : عطاء سلمى را در خواب ديدم ، گفتم : رحمك اللّه ، در دنيا دراز اندوه بودى . گفت : بدان ، به خداى كه از آن راحت دراز و شادى دايم حاصل آمد . گفتم : در كدام درجهاى تو ؟ گفت :
مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ
( الايه ) ، « 295 » اى ، با كسانى كه خداى - عز و جل - بر ايشان انعام فرمود از پيغامبران .
و زرارة بن ابى اوفى را در خواب پرسيدند كه كدام عمل نزديك شما فاضلتر ؟ گفت : رضا و كوتاهى امل .
و يزيد بن مذعور گفت : اوزاعى را به خواب ديدم ، گفتم : اى أبو عمرو ، مرا بر عملى دلالت كن كه بر آن تقرب نمايم به حق تعالى . گفت : آن جا بلندتر از درجهء علما نديدم ، پس درجهء اندوهگنان . [ راوى ] گفت : يزيد پيرى ديرينه بود ، پس هميشه مىگريست تا چشمهايش تاريك شد .
و ابن عيينه گفت : برادر خود را در خواب ديدم ، گفتم : اى برادر ، خداى - عز و جل - با تو چه كرد ؟ گفت : هر گناهى كه از آن آمرزش خواستم بيامرزيد ، و آن چه از آن آمرزش نخواستم نيامرزيد .
و على طلحى گفت : در خواب زنى را ديدم كه زنان دنيا را نماند ، گفتم : تو كيستى ؟ گفت :
حوراء . گفتم : نفس خود را به زنى من ده . گفت : از سيد من مرا بخواه و مَهر بده . گفتم : مَهر تو
هامش
( 292 ) مجمع ( كمحدث ) بن صمعان التيمي ( زبيدى 10 - 433 ) .
( 293 ) زبيدى : لعل الشيطان أراد ( منّى ) امراً ( اعصى اللّه به ) و عصمت منه ( همان جا ) .
( 294 ) زبيدى : ابو بشر صالح بن بشر ( 10 - 434 ) .
( 295 ) نساء 4 - 69 .