عمر - رضى اللّه عنهما - نزديك وى نشسته ، پس سلام گفتم و بنشستم ، در اثناى آن چه نشسته بودم على و معاويه را بياوردند و در خانه بردند و در ببستند ، و من مىنگريستم ، پس هر چه زودتر على بيرون آمد و گفت : به خداوند كعبه كه حكم افتاد بدانچه من محق بودم . و معاويه بر پى او زود بيرون آمد و گفت : به خداوند كعبه مرا بيامرزيدند ! و ابن عباس - رضى اللّه عنهما - يك بار از خواب بيدار شد و گفت :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
، به خداى كه حسين كشته شد . و اين پيش از كشتن او بود . اصحاب او اين را انكار نمودند . گفت :
پيغامبر - عليه السلام - را ديدم شيشهء پر خون در دست ، گفت : نمىدانى كه امت من پس از من با من چه كردند ؟ پسرم حسين را بكشتند ، و اين خون او و اصحاب اوست كه به خداى برمىدارم .
آن گاه پس از بيست و چهار روز خبر كشتن او برسيد از روزى كه خواب ديده بود .
و صدّيق را - رضى اللّه عنه - به خواب ديدند ، گفتند : تو هميشه در حق زبان خود گفتى كه اين مرا در موردها در آورد ، پس خداى با تو چه كرد ؟ گفت : بدان كلمهء طيبهء لا إله الاّ اللّه كه گفتم ، مرا در بهشت در آورد .
بيان خوابهاى مشايخ
( 1 ) يكى از مشايخ گفت كه متمم دورقى را در خواب ديدم ، گفتم : خداى - عز و جل - با تو چه كرد ، اى سيدى ؟ گفت : مرا در بهشتها بگردانيدند ، پس گفتند : هيچ چيزى در آن خوش كردى ؟ گفتم :
نى ، يا سيدى . گفت : اگر چيزى در آن خوش كردى تو را بدان خوشى بگذاشتمى و به خود نرسانيدمى .
و يوسف بن حسين را در خواب ديدند ، گفتند كه خداى با تو چه كرد ؟ گفت : مرا بيامرزيد .
گفتند : به چه چيز ؟ گفت : جد را به هزل نياميختم .
و منصور بن اسماعيل گفت كه عبد اللّه بزاز « 291 » را در خواب ديدم ، گفتم : خداى با تو چه كرد ؟
گفت : مرا پيش بايستانيد ، گناهى كه اقرار كردم عفو فرمود ، الا يك گناه كه شرم داشتم كه بدان اقرار كنم ، پس مرا در عرق بايستانيد تا آن گاه كه گوشت رويم بيفتاد . گفتم : آن چه بود ؟ گفت : در كودكى خوبروى نگريستم و مرا خوش آمد .
و أبو جعفر صيدلانى گفت كه پيغامبر را - صلى اللّه عليه و آله و سلم - به خواب ديدم و گرد بر گرد او جمعى از درويشان بودند ، پس در اثناى آن چه بر آن بوديم آسمان بشكافت و دو فريشته نزول نمودند [ 670 ] در دست يكى طشتى و در دست يكى ابريقى ، پس طشت پيش پيغامبر نهادند ، و دست بشست و بفرمود تا دستها بشستند ، پس طشت پيش من نهادند ، و يكى از ايشان ديگرى را
هامش
( 291 ) زبيدى : البراد ، و در رسالهء قشيريه « الزراد » ضبط شده .