تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 874

مساهمون:

ص٨٧٤
غمها و قبول او دردها و لذتها را باطل نگردد . و آدمى به حقيقت معنى دريابنده است علمها و دردها و لذتها را ، و آن نميرد و نيست نشود . و معنى مردن منقطع شدن تصرف اوست از تن ، و بيرون آمدن تن از آن چه آلت كار او باشد . چنانچه معنى « زمانت » بيرون آمدن دست است از استعمال . پس مرگ زمانت مطلق است در همهء اندامها . و حقيقت آدمى نفس و روح اوست ، و آن باقى است . آرى ، حال او تغير پذيرد از دو وجه : يكى آن كه چشم و گوش و زبان و دست و پاى و همه اندامها از او بستانند ، و اهل و فرزندان و خويشاوندان و ساير معارف از او بربايند ، و اسبان و ستوران و غلامان و سرايها و عقارها « 219 » و ديگر ملكها از او سلب كنند . و فرق نيست ميان آن كه اين چيزها را از آدمى بربايند يا آدمى را از اين چيزها بربايند ، چه دردمند كننده فراق است . و فراق گاهى بدان حاصل شود كه مال مرد غارت كنند ، و گاهى بدان كه مرد را برده گيرند ، و درد در هر دو حال يكى است . و معنى مرگ آن است كه آدمى از مالهاى خود ربوده شود ، بدان كه ازعاج « 220 » كرده آيد سوى عالمى ديگر كه با اين عالم مناسبت ندارد . پس اگر او را در دنيا چيزى باشد كه بدان انس گيرد و استراحتش بدان باشد و به وجود آن شاد شود ، تحسر او بر آن پس از مرگ عظيم باشد ، و رنج او در مفارقت آن صعب ، بلكه دل او به يكان يكان از مال و جاه و عقار ملتفت شود ، تا پيراهنى مثلا كه بپوشيدى و بدان شاد شدى . و اگر شاد نشدى مگر به ذكر خداى و انسش نبودى مگر با آن ، تنعم او بزرگ شود و سعادت او كامل ، چه او را با محبوب او گذاشتند و عوايق و شواغل از او قطع كردند ، چه همه اسباب دنيا شاغل است از ذكر خداى - عز و جل - پس يكى از اين دو وجه مخالفت است ميان حال مرگ و حال زندگانى . دوم آن كه به مرگ او را منكشف شود چيزى كه در حيات مكشوف نبوده است ، چنان كه بيدار را مكشوف شود چيزى كه در خواب مكشوف نبوده است . و مردمان خفته‌اند چون بميرند بيدار شوند . و اول چيزى كه او را منكشف شود زيانكارى سيئات و سودمندى حسنات باشد . و آن مسطور بود در كتابى كه در سرّ دل او منطوى است ، و شواغل دنيا او را از اطلاع بر آن مشغول گردانيده . پس چون شواغل منقطع شد ، همهء اعمال او منكشف گردد . پس در سيّئه‌اى ننگرد كه نه او را حسرتى حاصل آيد كه خواهد كه براى خلاص از آن حسرت غمرات « 221 » آتش را خوض كند « 222 » . و در آن حال او را گويند :
كَفى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً
، [ 652 ] اى ، نفس تو امروز بر تو حساب كننده‌اى بسنده است . و آن همه در حال انقطاع نفس پيش از دفن منكشف شود ، و آتش فراق در وى اشتعال پذيرد . اى ، فراق چيزى كه بر آن [ آرام ] گرفته بود « 223 » از اين دنياى فانى ،
هامش
( 219 ) عقار ، زمين و آب و ملك و رخت و اثاث خانه . ( 220 ) ازعاج ، از جاى بر كندن . ( 221 ) غمرات ( ج غمره ) ، شدت ، سختى ، سختى مرگ . ( 222 ) خوض كردن ، در آمدن ، فرو رفتن . ( 223 ) نسخهء قاهره : دوام گرفته بود .