تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 873

مساهمون:

ص٨٧٣

باب هفتم در حقيقت مرگ و آن چه مرده در گور بيند تا نفخ صور

( 1 ) بدان كه مردمان را در حقيقت مرگ ظنهاى كاذب است كه در آن خطا كرده‌اند : بعضى پنداشته‌اند كه مرگ نيستى است ، و حشر و نشر نيست ، و خير و شر را عاقبتى نه ، و مردن آدمى چون مردن جانوران ديگر است و چون خشك شدن نبات . و اين رأى ملحدان است و كل كسانى كه به خداى و روز قيامت ايمان ندارند . و گروهى پنداشته كه او به مرگ نيست شود ، و درد عقاب و لذت ثواب در نيابد ما دام كه در گور باشد تا آن گاه كه در وقت حشر باز گردانيده شود . و ديگران گفتند كه روح باقى است كه به مرگ نيست نشود ، و مثاب « 215 » و معاقب « 216 » أرواح است نه أجساد ، و أجساد را اصلا بعث و حشر نيست . و اين همه گمانهاى فاسد است و مايل است از حق ، بلكه آن چه اعتبار آن را شاهد است بس ، و روح پس از مفارقت جسم باقى است : يا معذّب يا منعّم . و معنى مفارقت او تن را منقطع شدن تصرف اوست از تن بر آن چه از طاعت او بيرون آيد . چه اعضا دست افزارهاى روح است كه آن را كار بندد ، تا اينكه به دست بگيرد ، و به گوش بشنود ، و به چشم ببيند ، و به دل حقيقت چيزها بداند . و دل اينجا عبارت است از روح . پس روح چيزها را به نفس خود بداند بى آلت ، و همچنين به نفس خود دردمند شود به انواع غم و اندوه ، و به انواع فرح و شادى لذت يابد ، و آن همه به اندامها متعلق نيست . پس كل آن چه صفت روح است به نفس خود ، پس از مفارقت تن با او باقى ماند ، و آن چه او را به واسطهء اعضا دست دهد ، به مرگ تن معطل شود تا آن گاه كه روح به جسد باز آورده شود . و دور نباشد [ 651 ] كه در گور به تن باز آورده شود ، و دور نباشد كه آن در تأخير باشد تا روز بعث . و خداى داناتر بدانچه هر بنده‌اى از بندگان را حكم فرموده است . و معطل شدن تن به مرگ معطل شدن عضو زَمِن « 217 » را ماند به فساد مزاجى كه در او حاصل آيد ، و به سُدّه‌اى « 218 » كه در اعصاب افتد كه نفوذ روح را در آن مانع باشد . پس روح عالم عاقل مدرك باقى باشد ، و بعضى اعضا را كار فرمايد و بعضى اعضا از فرمان او بيرون شده . و مرگ عبارت است از بيرون شدن همهء عضوها از فرمان او . همهء اندامها دست افزارهاست ، و روح كار بندندهء آن است . و به روح معنى « مدرك » را مىخواهم از آدمى كه علمها و دردها و غمها و لذتها و شاديها دريابد . و اگر تصرف او از اندامها باطل شود ، علمها و إدراكها از او باطل نشود ، و شاديها و
هامش
( 215 ) مُثاب ، ثواب يافته . ( 216 ) مُعاقَب ، عِقاب يافته . ( 217 ) زمِن ، بر جاى مانده ، عضوى كه مدتى مديد بيمار باشد . ( 218 ) سُدّه ، منع ، گرفتگى . عربى : بشدّة ( زبيدى 10 - 377 ) .
إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 873 | الغزالي / حسين خديو جم / مؤيد الدين خوارزمى