انّ الحبيب من الاحباب مختلس * لا يمنع الموت بوّاب و لا حرس
فكيف تفرح بالدنيا و لذّتها * يا من يعدّ عليه اللّفظ و النّفس
أصبحت يا غافلا في النّقص منغمسا * و أنت دهرك في اللّذات منغمس
لا يرحم الموت ذا جهل لغرّته * و لا الّذي كان منه العلم يقتبس
كم أخرس الموت في قبر وقفت به * عن الجواب لسانا ما به خرس
قد كان قصرك معمورا له شرف * فقبرك اليوم في الاجداث مندرس
اى ، بدرستى كه دوست از دوستان ربوده شده است ، مرگ دربانى و پاسبانى ندارد ، پس به دنيا و لذت آن چگونه شاد شوى ؟ اى كسى كه بر او لفظ و نفس شمرده شود ، اى غافل در نقصان غوطه خوردى ، و همه روزگار در لذتها گذرانيده ، مرگ رحمت نكند بر جاهل براى فريفتگى او ، و نه بر كسى كه علم از او آموخته شود ، بسيار گنگ گردانيد مرگ در گورى كه بر آن ايستادم ، از جواب زبانى را كه در آن گنگى نيست ، كوشك تو آبادان بود و با كنگره ، و امروز گور تو مندرس است در گورهاى ديگر .
و بر گورى ديگر نوشته :
وقفت على الاحبّة حيث صفّت * قبورهم كافراس الرّهان
فلمّا ان بكيت و فاض دمعي * رأت عيناي بينهم لي مكانى
اى ، ايستادم بر دوستان [ 644 ] چون گورهاى ايشان را صف زدند چون اسبانى كه به دويدن آنها گرو بندند ، پس چون بگريستم و آب چشم من روان شد ، چشمهاى من ميان ايشان جاى من بديد .
و بر گور طبيبى نوشته يافتند :
قد قلت لمّا لي قائل * قد صار لقمان « 194 » إلى رمسه
فأين ما يوصف من طبّه * و حذقه في الماء مع جسّه
هيهات لا يدفع عن غيره * من كان لا يدفع عن نفسه
اى ، گفتم چون گويندهاى مرا گفت كه لقمان « 195 » به گور رفت ، پس كجا شد آن چه بدان صفت كرده مىشد از طب او ؟ و حذقى كه در دليل و نبض داشت ، هيهات ! از غير خود دفع نكند كسى كه از نفس خود دفع نكند .
هامش
( 194 ) نسخههاى خطى : نعمان .
( 195 ) نسخههاى خطى : نعمان .