شنيدم كه مىگفت : الهى مرگ من بر ايشان پوشيده گردان ، اگر چه ساعتى از روز باشد . و روز وفات از پيش او بيرون آمدم ، و در ميان من و او درى بود ، بنشستم و او در خرگاهى بود ، شنيدم كه مىگفت :
تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ
، « 155 » اى ، آن سراى آخرت است كه آن كسان را دهيم كه در زمين رفعت و فساد نخواهند ، و عاقبت پرهيزكاران راست . پس بياراميد ، پس هيچ حركتى و سخنى از وى نمىشنيدم . خدمتكارى را گفتم بنگر كه خفته است . و او چون در رفت فرياد كرد ، من برجستم [ 633 ] او را مرده يافتم . و آمده است كه در وقت مرگ او را گفتند : اى امير المؤمنين ، عهدى فرماى . گفت : شما را مىترسانم از آن كه چنان ميريد كه من مىميرم ، چه از مرگ شما را چاره نيست .
و آمده است كه چون گران شد « 156 » براى او طبيبى را بخواندند ، چون بنگريست گفت : وى را زهر دادهاند ، و از مرگ بر او آمن نهام . پس عمر سر برآورد و گفت : كسى را كه زهر ندادهاند هم از مرگ بر او آمن مباش . طبيب گفت : اى امير المؤمنين ، زهر را هيچ دريافتى ؟ گفت : چون به جوف من رسيد بدانستم . گفت : علاج كن ، چه مىترسم كه نفس تو در اين بشود . گفت : خداى بهترين كسى است كه سوى او شوند ، به خداى كه اگر بدانم كه شفاى من نزديك نرمهء گوش من است ، براى گرفتن آن دست بر ندارم ، اى بار خداى ، براى عمر لقاى خود اختيار كن . پس نماند مگر روزى چند تا وفات كرد .
و گفتهاند : چون وفات او نزديك آمد بسيار بگريست . گفتند : يا امير المؤمنين ، براى چه مىگريى ؟ شاد باش كه خداى - عز و جل - به تو سنتها احيا فرمود ، و عدل به تو ظاهر كرد . پس بگريست و گفت : نه مرا بايستانند و از كار اين خلق بپرسند ؟ به خداى كه اگر عدل كرده باشم هر آينه بر نفس خود ترسم كه به حجت خود در حضرت خداى قيام نتواند نمود ، مگر آن كه حجت او وى را تلقين فرمايد ، پس چگونه باشد كه بسيار كارها كرديم ! و آب از چشمهاش بدويد . پس درنگ او جز اندكى نبود تا وفات در رسيد . و چون وقت مرگ او نزديك شد گفت مرا بنشانيد ، بنشاندند ، گفت : من آن كسم كه مرا فرمودى و تقصير كردم ، و باز داشتى و معصيت آوردم - سه بار بگفت - و ليكن لا إله الاّ اللّه . پس سر برداشت و تيز بنگريست ، او را از آن بپرسيدند ، گفت :
حضرتى « 157 » مىبينم كه ايشان نه آدمىاند نه پرى . پس وفات كرد .
و از هارون الرشيد آمده است كه نزديك مرگ به دست خود كفن خود اختيار كرد و سوى آن مىنگريست و مىگفت :
ما أَغْنى عَنِّي مالِيَهْ هَلَكَ عَنِّي سُلْطانِيَهْ
، « 158 » اى ، چه كفايت كرد از من مال من ، حجت من از من بشد و ملك و قوّت من زايل گشت .
هامش
( 155 ) قصص 28 - 83 .
( 156 ) گران شد ، بيمارى شدت گرفت .
( 157 ) حَضَرَت ، حاضران .
( 158 ) حاقه 69 - 28 و 29 .