به كسى جز تو واثق نبوده . و پيرى از قريش گفت كه در بيمارى او با جماعتى بر او رفتم ، و پوست او در ترنجيده « 151 » و شكنج افتاده ديدند ، پس خداى را حمد و ثنا ياد كرد ، پس گفت : اما بعد ، كل دنيا جز آن نيست كه بيازموديم و بديديم ، بدان خداى كه آرايش آن با تازگى ، و لذت گرفتن ما به عيش خود ما را استقبال نمود ، پس درنگى نبود كه حالا بعد حال و ركنا بعد ركن از ما در كمى انداخت و ما را كينهور گردانيد و وعدهء ما خلاف كرد و خود را نزديك ما ملوم و مذموم ساخت ، پس اف بر سراى دنيا و باز اف بر سراى دنيا .
و آمده است كه آخر خطبهاى كه معاويه كرد آن بود كه گفت : اى مردمان ، هر كه بكارد بدرود ، و من امارت شما كردم ، و پس از من شما را اميرى نباشد كه نه بتر از من بود ، چنان كه كسى كه پيش از من بود به از من بود . و اى يزيد ، چون أجل من فراز آيد ، شستن من مردى خردمند را فرماى ، چه خردمند را در حضرت خداى مكانتى باشد ، پس بايد كه نيكو شويد ، و تكبير بلند گويد ، پس دستارى كه در خزانه است ، و آن جامهاى است از جامههاى پيغامبر - عليه السلام - و قراضهاى « 152 » از موى و ناخنان او ، پس آن قراضه را در بينى و زبان و چشم و گوش من نه ، و جامه بر پوست من انداز ، بيرون « 153 » كفن . و اى يزيد ، وصيت خداى در حق مادر و پدر نگاه دار . و چون مرا در كفن پيچيديد و در گور نهاديد ، معاويه را با ارحم الراحمين بگذاريد .
و محمد بن عتبه گفت : چون مرگ بر معاويه نازل شد گفت : كاشكى من مردى از قريش بودمى در ذى طوى « 154 » ، و از اين كار هيچ نگرفتمى .
و چون وفات عبد الملك بن مروان نزديك شد گازرى را ديد بر جانب دمشق كه جامه به دست خود مىپيچيد و بر تخته مىزد ، عبد الملك گفت : به خداى كاشكى كه من گازر بودمى ، روز بروز از كسب دست خود خوردمى ، و چيزى از كار مردمان نگرفتمى . پس آن به أبو حازم رسيد ، گفت :
سپاس خداى را كه ايشان را در حال مرگ چنان گردانيد كه آن چه ما در آنيم آرزو برند ، و ما در حال مرگ آن چه ايشان در آناند آرزو نبريم . و عبد الملك بن مروان را در بيمارى او گفتند كه اى امير المؤمنين ، خود را چگونه مىيابى ؟ گفت : چنان كه حق تعالى گفت :
وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ تَرَكْتُمْ ما خَوَّلْناكُمْ وَراءَ ظُهُورِكُمْ
، « 155 » اى ، تنها آمديد بر ما - بى اهل و مال و چيزى كه پيش فرستاده شود - چنان كه اول بار آفريديم شما را - اى ، از شكم مادران بيرون آمديد - و آن چه شما را داديم و ملك شما گردانيديم از مالها و بندگان و مواشى همه واپس گذاشتيد .
و فاطمه دختر عبد الملك بن مروان ، قوم « 156 » عمر عبد العزيز ، گفت كه از عمر در مرض موت او
هامش
( 151 ) ترنجيده ، داراى چين و شكن ، نيز - پاورقى 68 .
( 152 ) قُراضه ، ريزه .
( 153 ) بيرون ، سواى .
( 154 ) ذى طوى ( به فتح و ضم « ط » ) ، واديى در مكه .
( 155 ) انعام 6 - 94 .
( 156 ) قوم ، همسر .