تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 847

مساهمون:

ص٨٤٧
اى ، محكم كن تنگهاى خود را براى مرگ ، چه هر آينه مرگ بينندهء تو است ، و جزع مكن از مرگ چون در وادى تو نزول كند . پس چون به در خرد رسيد ، ابن ملجم بر او حمله آورد و زخم زد . ام كلثوم دختر على بيرون آمد ، گفت : نماز بامداد را بر من چه افتاده است ؟ شوى من امير المؤمنين « 147 » نماز بامداد كشته شد ، و پدر من نماز بامداد كشته شد . و پيرى از قريش گفت كه چون على - رضى اللّه عنه - را ابن ملجم زخم زد ، گفت : فزت و ربّ الكعبة ، اى ، به خداوند كعبه كه برستم . و محمد بن على « 148 » گفت كه چون وى را بزدند ، پسران خود را وصيت كرد ، پس نگفت مگر لا إله الاّ اللّه تا قبض روح شد . و چون حسن بن امير المؤمنين على - رضى اللّه عنهما - گران شد « 149 » ، حسين بن امير المؤمنين على رضى اللّه عنهما نزد او در آمد ، گفت : اى برادر ، براى چه جزع مىكنى ؟ بر پيغامبر خداى مىروى ، و بر على بن أبو طالب ، و ايشان پدران تواند ، و بر خديجه دختر خويلد و فاطمه دختر محمد ، و ايشان مادران تواند ، و بر حمزه و جعفر ، و ايشان عمّان تو . گفت : اى برادر ، سوى كارى روم كه سوى مثل آن نرفته‌ام . و محمد بن حسن گفت : چون قوم به حسين رسيدند ، و بيقين دانست كه ايشان وى را بخواهند كشت ، برخاست و ميان اصحاب خود خطبه گفت ، و بارى تعالى را به حمد و ثنا ياد كرد ، پس گفت : آن چه مىبينيد از كار نازل شد ، پس گفت : دنيا متغير شد و متنكّر گشت ، و نيكويى آن روى بگردانيد و برفت تا به حدى كه از آن نماند مگر عيشى خسيس كه چون چرا خوار ناگوار باشد ، آيا نمىبينيد كه در حق كار نمىكنند و از باطل باز نمىباشند ؟ مؤمن بايد كه در لقاى حق تعالى رغبت نمايد ، و من مرگ را جز سعادت نمىدانم ، و زندگانى با ظالمان را جز حرمان نمىشناسم .

باب پنجم

( 1 ) در سخن جماعتى كه در نزع بودند از خلفا و امرا و نيك مردان - رضى اللّه عنهم چون وفات معاوية بن أبو سفيان حاضر شد گفت مرا بنشانيد ، بنشاندند ، تسبيح و ذكر خداى گفتن گرفت ، پس بگريست و گفت : پروردگار خود را ، اى معاويه ، پس از پيرى و شكستگى ياد مىكنى ! چرا در حالى ياد نكردى كه شاخ [ 632 ] جوانى تازه و آبدار بود ! و بگريست تا گريهء او بلند شد و گفت : اى پروردگار بر پير عاصى و صاحب دل قاسى « 150 » رحمت كن ، اى بار خداى ، عثرت « 151 » در گذار و زلّت بپوش و حلم خود مبذول دار در حق كسى كه جز تو را اميد نداشته است و
هامش
( 147 ) مراد عمر بن خطاب است . ( 148 ) گران شد ، بيمارى شدت گرفت . ( 149 ) قاسى ، سخت ، سياه دل . ( 150 ) قاسى ، سخت ، سياه دل . ( 151 ) عثرت ، لغزش ، خطا ، گناه .