پيغامبر و أبو بكر دفن كردند . و از پيغامبر - عليه السلام - آمده است كه جبرئيل - عليه السلام - مرا گفت : ليبك الإسلام على موت عمر ، اى ، بگريد اسلام بر مرگ عمر .
و ابن عباس - رضى اللّه عنهما - گفت كه عمر را بر نعش « 138 » خود نهادند ، پس مردمان گرد او در آمدند ، دعا مىگفتند و نماز مىگزاردند پيش از آن كه برداشته شود ، و من در ميان ايشان بودم .
ناگاه مردى كتف من بگرفت ، چون من بنگريستم على بن ابى طالب بود ، پس بر عمر ترحّم نمود « 139 » و گفت : كسى واپس نگذاشتى كه نزديك من دوستتر باشد كه خداى را به مثل عمل او بينم از تو ، « 140 » و به خداى كه گمان مىبردم كه حق تعالى تو را به دو يار تو پيغامبر - عليه السلام - و أبو بكر پيوندد ، چه بسيار شنيده بودم از پيغامبر - عليه السلام - كه گفتى : برفتم من و أبو بكر و عمر ، در آمدم من و أبو بكر و عمر ، بيرون رفتم من و أبو بكر و عمر ، اميد مىداشتم و گمان مىبردم كه خداى - عز و جل - تو را مقارن ايشان گرداند .
وفات عثمان - رضى اللّه عنه
( 1 ) حديث كشتن او مشهور است . عبد اللّه بن سلام گفت كه بر برادر خود عثمان رفتم تا سلام گويم و او محصور بود ، پس بر او در رفتم ، گفت : مرحبا اى برادر . پيغامبر را - صلى اللّه عليه و آله و سلم - امشب در اين دريچه در خواب ديدم ، گفت : اى عثمان تو را محصور كردند ؟ گفتم : آرى . گفت :
تشنه گردانيدند تو را ؟ گفتم : آرى . پس دلوى كه در [ آن ] آب بود فرو هشت ، من از آن بخوردم تا سير شدم تا به حدى كه سردى آن در ميان دو پستان و ميان دو كتف خود مىيابم ، و مرا گفت : اگر خواهى بر ايشان نصرت كرده شوى ، و اگر خواهى نزديك ما افطار كنى ؟ من آن اختيار كردم كه نزديك او افطار كنم . پس آن روز كشته شد - رضى اللّه عنه .
و عبد اللّه بن سلام گفت كسى را كه حاضر بود در آن حال كه عثمان در خون غلتيد چون وى را خسته كردند ، در حال غلتيدن در خون چه گفت ؟ گفت شنيدم كه مىگفت : اى بار خداى ، امت محمد را فراهم دار . باز اين كلمه سه بار مكرر كرد و گفت : بدان خداى كه نفس من در قدرت اوست ، اگر دعا كردمى كه هرگز فراهم نيايند ، تا روز قيامت فراهم نيامدندى .
و ثمامة بن حزن قشيرى گفت كه در « دار » حاضر شدم ، چون عثمان بديشان نگريست گفت :
بر من آريد دو يار خود را كه شما را ايشان بر من آغاليدهاند « 141 » . پس ايشان را بياوردند ، چنانستى كه دو اشتر نرند ، يا دو دراز گوش . پس عثمان از بالا بر ايشان نگريست ، گفت : سوگند مىدهم
هامش
( 138 ) نعش ، سرير ، جنازه ، تابوت .
( 139 ) ترحّم نمودن ، « رحمك اللّه گفتن » كسى را .
( 140 ) كسى بهتر از خود نگذاشتى كه خواسته باشم با همچون عمل او در پيشگاه خدا حاضر گردم ( دوست مىدارم عملم مانند تو باشد ) .
( 141 ) آغاليدن ، انگيختن ، شوراندن .