تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 844

مساهمون:

ص٨٤٤
دفن كنند . پس بيامد و سلام گفت ، پس دستورى خواست ، پس بر وى در رفت و او را ديد كه نشسته مىگريست ، گفت : عمر خطاب سلام مىرساند و دستورى مىخواهد كه او را با پيغامبر و ابو بكر دفن كنند . گفت : من آن را براى نفس خود « 133 » مىخواستم ، اما امروز او را بر نفس خود « 134 » بگزيدم . آن گاه چون [ بازگشت ، گفتند اينك ] عبد اللّه بن عمر باز آمد . عمر گفت : مرا بنشانيد . پس او را بنشاندند . گفت : جواب آوردى ؟ گفت : آن چه امير المؤمنين خواهد دستورى داد . گفت : الحمد للَّه ، چيزى از آن مهمتر نبود ، پس چون جان مرا قبض [ كردند ] مرا برداريد ، پس سلام رسان و بگو عمر دستورى مىخواهد ، اگر دستورى دهد مرا درون ببريد ، و الا به گورستان مسلمانان آريد . پس ام المؤمنين حفصه بيامد - و زنان او را مىپوشيدند - چون ما بديديم برخاستيم . او در رفت و ساعتى پيش او بگريست . پس مردان دستورى مىخواستند . من در رفتم و گريهء او از درون مىشنيديم . پس گفتند : يا امير المؤمنين وصيت كن ، و خليفه نصب فرماى . گفت : در اين كار سزاوارتر از اين جماعت نمىدانم كه پيغامبر - صلى اللّه عليه و آله و سلم - خشنود از ايشان وفات كرد . پس على و عثمان و زبير و طلحه و سعد « 135 » و عبد الرحمن بن عوف - رضى اللّه عنهم - را نام گرفت و گفت : عبد اللّه بن عمر با شما حاضر باشد و او را از آن كار « 136 » چيزى نيست ، و اين بر سبيل تعزيت او گفت ، پس اگر امارت به سعد رسد او بدان قيام تواند نمود ، و الا هر كه امير خواهد شد به دو بايد كه استعانت كند ، چه من او را از عجز و خيانت عزل نكرده‌ام . « 137 » و گفت : وصيت مىكنم خليفه‌اى را كه پس از من خواهد بود كه حق مهاجران اول بشناسد و حرمت ايشان نگاه دارد ، و در حق انصار كه پيش از ايشان در مدينه بودند و ايمان آوردند نيكويى كند ، و از نيكو كار ايشان قبول فرمايد و از بد كردار ايشان در گذرد . و اهل شهرها را نيكو دارد كه ايشان ياران و معينان اسلام‌اند و جبايت « 138 » مالها و قهر دشمنان بديشان منوط است ، و از ايشان نستاند مگر چيزى كه از ايشان فاضل آيد به خشنودى ايشان . و در حق اعراب نيكويى كند ، چه ايشان اصل عرب‌اند و مادت اسلام ، از حواشى مال ايشان بستاند و به درويشان ايشان دهد . و وصيت [ مىكنم او را ] بر ذمت خداى و ذمت پيغامبر او كه عهدشان به وفا رساند . و خصم ايشان را مقاتله كند ، [ 630 ] و زيادة بر طاقت ايشان را تكليف نفرمايد . پس چون وفات كرد ، او را بيرون آورديم و رفتن گرفتيم . پس عبد اللّه عمر بر عايشه سلام كرد و گفت : عمر خطاب دستورى مىخواهد ، عايشه گفت : درون آريد . پس درون بردند و پهلوى
هامش
( 133 ) نفس خود ، خود . ( 134 ) نفس خود ، خود . ( 135 ) سعد بن ابى وقّاص . ( 136 ) از كار امارت . ( 137 ) عمر حكومت كوفه را در سال 21 هجرى به سعد بن ابى وقّاص داد و سپس او را عزل كرد . ( زبيدى 10 - 312 ) . ( 138 ) جبايت ، فراهم آوردن آب و خراج و غير آن ( حاشيهء نسخهء قاهره ) .