تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 843

مساهمون:

ص٨٤٣
كه نه او را زخم بزد تا سيزده كس را خسته كرد ، از آن جمله نه كس بمردند ، و بر روايتي هفت كس بمردند . و چون مردى از مسلمانان آن بديد برنسى « 130 » بر وى انداخت و او را بگرفت . و چون دانست كه گرفتار شد خود را بكشت . و عمر ، عبد الرحمن بن عوف را بگرفت و پيش فرستاد . و جماعتى كه نزديك عمر بودند آن چه من ديدم بديدند ، و ديگران كه در اطراف مسجد بودند ندانستند كه چه واقعه است ، الا آن است كه آواز عمر نشنيدند و سبحان اللّه و سبحان اللّه مىگفتند . پس عبد الرحمن نمازى سبك بگزارد با ايشان . و چون باز گشتند ، عمر - رضى اللّه عنه - ابن عباس را - رضى اللّه عنهما - گفت كه بنگر كه مرا كه زخم زد . ابن عباس ساعتى بگشت و معلوم كرد و باز آمد و گفت : غلام مغيرة بن شعبه . گفت : قاتله اللّه ، من او را امر به معروف كرده بودم . پس گفت : حمد آن خداى را كه مرگ من به دست مسلمانى نگردانيد ، تو و پدر تو دوست داشتيدى كه كافران در مدينه بسيار باشند . و ابن عباس برده بيش از همه داشت . ابن عباس گفت : اگر خواهى ايشان را بكشيم . گفت : پس از آن كه به زبان شما سخن گفتند و بر قبلهء شما نماز گزاردند و حج شما به جاى آوردند ! پس او را به خانه بردند ، و ما با او برفتيم . بعضى مىگفتند : بر مردن او مىترسيم . و بعضى مىگفتند : باكى نيست . و چنانستى كه مردمان را پيش از آن روز مصيبتى نرسيده بود . پس نبيذى بياوردند و او آن را تناول فرمود و از جوف او بيرون آمد ، پس شير بياوردند و او آن را تناول كرد و از جوف او بيرون آمد ، دانستند كه مردنى است . پس بر او در رفتيم و مردمان مىآمدند و بر وى ثنا مىگفتند . [ 629 ] و مردى جوان در آمد و گفت : شاد باش اى امير المؤمنين به بشارت حق تعالى ، چه تو را حق صحبت پيغامبر - عليه السلام - و قدمتي در اسلام ، چنان كه مىدانى ، بوده است ، پس ولايت به تو دادند ، عدل فرمودى ، پس شهادت يافتى . پس عمر - رضى اللّه عنه - گفت : دوست دارم كه سر بسر خلاص يابم ، نه بر من تَبِعه « 131 » باشد ، و نه مرا فضيلتى . پس چون آن مرد روى بگردانيد إزار او ديد كه بر زمين مىسود ، گفت : اين كودك را بر من باز آريد . پس گفت : اى برادر زاده ، جامهء خود بردار ، چه آن به پاكيزگى جامهء تو و به تقوى نزديك‌تر است . پس گفت : اى عبد اللّه « 132 » بنگر كه بر من چند وام است . پس آن را حساب كردند ، هشتاد و شش هزار [ درهم ] بود يا مثل آن . گفت : اگر مال آل عمر بدين وفا كند از مال ايشان بگذار ، و الا از پسران عدى بن كعب بخواه ، و اگر مال ايشان بدان وفا نكند از قريش بخواه ، و از ايشان در مگذر ، و به غير ايشان رجوع مكن . و گفت : بر ام المؤمنين عايشه برو ، و بگو عمر سلام مىرساند ، مگو امير المؤمنين ، چه من امروز امير مؤمنان نه‌ام ، و بگو عمر بن خطّاب دستورى مىخواهد كه او را پهلوى پيغامبر و أبو بكر
هامش
( 130 ) بُرنُس ، جامه‌اى كه از پشم سياه بافند و بر سر اندازند . ( 131 ) تَبِعه ، تبعت ، عاقبت بد . ( 132 ) عبد اللّه بن عمر .