به آسمان رفت ، فريشتگان وى را گفتند : از جماعتى كه جانشان قبض كردى بر كه رحيمتر بودى ؟
گفت : زنى در بيابان بود ، فرمودند تا جان او قبض كنم ، چون به دو رسيدم فرزندى زاده بود ، بر وى به سبب غربت رحمتم آمد ، و بر فرزند وى به سبب سردى و ماندن او در بيابان بى متعهدى .
فريشتگان گفتند : جبارى كه امروز جان او قبض كردى آن فرزند بود كه بر وى ترحم نمودى .
ملك الموت گفت : سبحان اللّه اللّطيف بما يشاء .
و عطاء بن يسار گفت : چون نيمهء شعبان باشد صحيفهاى به دست [ 616 ] ملك الموت دهند كه هر كه نام او در اين صحيفه است قبض كن در اين سال . پس بنده درخت مىنشاند وزن مىخواهد و بنا مىكند ، و نام او در اين صحيفه نوشته و او را از آن علم نه .
حسن گفت : هيچ روزى نباشد كه نه ملك الموت هر خانهاى را سه بار بنگرد ، پس هر كه را از اهل آن يابد كه روزى خود مستوفى كرده باشد « 86 » و أجل او سپرى گشته ، جان او قبض كند ، و چون جان او قبض كرد ، اهل او در فرياد و گريستن آيند ، پس ملك الموت هر دو بازوى در بگيرد و گويد :
به خداى كه من روزى او نخوردم ، و عمر او نيست نگردانيدم ، و أجل او كم نكردم ، و هر آينه با شما باز آيم پس باز آيم تا هيچ كس از شما نگذارم . حسن گفت : به خداى اگر مقام او بينند و سخن او بشنوند هر آينه مرده را فراموش كنند و بر نفس خود گريند .
و يزيد رقاشى گفت : در اثناى آن چه جبارى از جباران بنى اسرائيل در منزل خود نشسته بود و با طايفهاى از خاصگان خود خلوت گزيده شخصى را ديد كه از در خانه در آمد ، او با فزع و خشم قصد او كرد و گفت : تو كيستى ؟ و در سراى من تو را كه در آورد ؟ گفت : اما كسى كه مرا در سراى در آورد خداوند سراى است ، و اما من كسىام كه حجاب مرا باز ندارد ، و از پادشاهان دستورى نخواهم ، و از صولت متسلّطان « 87 » بترسم ، و هيچ جبار ستيزه كار ديو ستنبه « 88 » از من امتناع نتواند نمود . پس به خضوع و تذلل سر سوى او بر آورد و گفت : تو ملك الموتى ؟ گفت : آرى . گفت :
هيچ افتد كه مرا مهلت دهى تا عهدى تازه كنم ؟ گفت : هيهات ، مدت منقطع شده است ، و انفاس منقرض گشته ، و ساعات نمانده . پس تو را مهلت نتوانم داد . گفت : مرا كجا خواهى برد ؟ گفت :
به سوى عملى كه تقديم نمودهاى ، و خانهاى كه نيكو ممهد گردانيدهاى . گفت : [ اما من كار نيك نكردهام و خانهاى نيكو آماده نساختهام . گفت : پس ] به سوى آتش سوزان خواهم برد كه پوست سر بيرون كند . پس جان او قبض كرد و او ميان اهل خود در افتاد ، پس بعضى فرياد مىكردند و بعضى مىگريستند . يزيد رقاشى گفت : اگر سوء منقلب « 89 » بدانستند هر آينه فرياد و زارى ايشان بر آن بيشتر بود .
و اعمش روايت كرد از خيثمه كه ملك الموت بر سليمان بن داود - عليهما السّلام - در رفت ، و در
هامش
( 86 ) مستوفى كردن ، به تمام و كمال گرفتن .
( 87 ) متسلّط ، آن كه تسلط و قدرت خود سرانه دارد .
( 88 ) ستنبه ، بسيار زشت و كريه .
( 89 ) منقلب ، مرجع .