تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 824

مساهمون:

ص٨٢٤
جز يگانهء حق نماند ، قدوم او به مردن بر محبوب خود غايت نعمت باشد در حق او . و اگر دل مشغوف « 81 » دنيا باشد و بدان ملتفت ، و بر لذتهاى آن متأسف ، و كلمه بر سر زبان ، و دل بر تحقيق آن مشتمل نبود ، كار در خطر مشيت باشد ، چه مجرد حركت زبان كم فايده است ، مگر آن كه حق تعالى به قبول تفضل فرمايد . اما حسن ظن در اين وقت نيكوست ، و در « كتاب رجا » آن را ياد كرده‌ام . و اخبار در فضل حسن ظن وارد است . واثلة بن اسقع بر بيمارى رفت و گفت : مرا خبر ده كه ظن تو به خداى چگونه است ؟ گفت : گناهان مرا غرق گردانيده است و بر خطر هلاكم و ليكن رحمت خداى اميد مىدارم . پس وائلة تكبير گفت و اهل خانه تكبير گفتند ، و گفت از پيغامبر - عليه السلام - شنيدم كه گفت خداى تبارك و تعالى گفت : انا عند ظنّ عبدى بى فليظنّ بى ما شاء ، اى ، من آن جا ام كه گمان بندهء من است به من ، پس گمان برد او به من آن چه خواهد . و پيغامبر - عليه السلام - بر جوانى رفت - او مىمرد ، گفت : گمان تو چگونه است ؟ گفت : از خداى اميد مىدارم ، و از گناهان خود مىترسم . پيغامبر - عليه السلام - گفت : لا يجتمعان في قلب عبد في مثل هذا الوقت الاّ أعطاه اللّه الّذي يرجوا و آمنه من الّذي يخاف ، اى ، فراهم نيايد در دل بنده‌اى در مثل اين وقت كه نه خداى - عز و جل - بدهد او را آن چه اميد مىدارد ، و آمن گرداند از آن چه بترسد . و ثابت بنانى گفت : جوانى بود كه تيزى داشت و مادر او وى را پند دادى و بسيار گفتى : اى پسر تو را روزى است ، پس روز خود را ياد كن . پس چون امر خداى بر او نازل شد ، مادر بر او افتاد و مىگفت : اى پسر تو را از اين روز مىترسانيدم و مىگفتم تو را روزى است . گفت : اى مادر ، مرا پروردگارى است بسيار نيكوى و من اميد مىدارم كه بعضى از نيكويى خود امروز از من معدوم نگرداند . ثابت گفت : حق تعالى بر وى رحمت كرد به نيكو گمانى خود به خداى تعالى . و جابر بن [ وداعه ] گفت : جوانى بود كه نوع غشيى داشت ، پس در حالت نزع مادرش گفت : اى پسر به چيزى وصيت نكنى ؟ گفت : آرى ، انگشترين من از من مستان كه در آن ذكر خداى است ، پس شايد كه خداى - عز و جل - بر من رحمت كند . و چون وى را دفن كردند در خواب ديدند كه مىگفت : مادرم را خبر كنيد كه آن كلمه مرا سود داشت ، و خداى - عز و جل - مرا بيامرزيد . [ 614 ] و اعرابيى بيمار شد ، وى را گفتند كه بميرى . گفت مرا كجا برند ؟ گفتند سوى خداى تعالى . گفت : چه كراهيت باشد ، چون بر كسى روم كه نيكويى جز از او اميد داشته نشود . و معتمر بن سليمان گفت كه پدرم در وقت وفات گفت : اى معتمر ، رخصتها « 82 » بر من روايت كن شايد كه با نيكو گمانى به خداى رسم . و دوست داشتندى كه براى بنده در حال مرگ محاسن عمل او ياد كرده شود .
هامش
( 81 ) مشغوف ، شيفته . ( 82 ) رخصت ، نرمى ، آسانى ، فراخى ، رفتار از روى ملايمت .