بيان حسرت در وقت ديدن ملك الموت به حكايتهايى كه عبارت آن به زبان حال است
( 1 ) أشعث بن أسلم گفت كه إبراهيم - عليه السلام - ملك الموت را پرسيد - و نام او عزرائيل است و دو چشم دارد ، چشمى در روى و چشمى در قفا - گفت : اى ملك الموت . چه كنى چون نفسى به مشرق باشد و نفسى به مغرب ، و در زمينى و با افتد ، و دو لشكر فراهم آيند ؟ گفت : به اذن خداى جانها را بخوانم ، پس ميان اين دو انگشت من باشند . و گفت : زمين براى من گسترده شود ، پس پيش من چون طشتى گذاشته آيد كه از آن جا كه خواهم بگيرم . و او بشارت مىداد وى را كه او خليل خداى است .
و سليمان بن داود - عليه السلام - گفت ملك الموت را : چراست كه تو را نمىبينم كه ميان مردمان عدل مىكنى ؟ اين را مىگيرى و آن را مىگذارى ؟ گفت : من از تو بر آن عالمتر نهام ، آن صحيفههاست يا كتابها كه به من مىدهند ، نامها در آن نوشته .
وهب بن منبّه گفت : پادشاهى بود از پادشاهان زمين ، خواست كه بر نشيند ، و جامهها طلبيد تا بپوشد ، چند جامه بياوردند آن را نپسنديد ، تا آن چه خوبتر بود آن را بياوردند ، در پوشيد ، و اسب خواست ، چون بياوردند آن را خوش نكرد ، تا چند اسب بياوردند ، آن چه نيكوتر بود بر آن بر نشست . پس ابليس بيامد و در بينى او بدميد و او را پر كرد . پس برفت بر موكبى عظيم ، و از كبر در مردمان نمىنگريست . پس مردى كهنه هيئت بيامد ، بر او سلام گفت ، جواب نداد ، پس لگام اسب او بگرفت ، گفت : دست از لگام بدار ، چه قوى دليرى كردهاى ! و عظيم بى حرمتى ارتكاب نمودهاى ! گفت : حاجتى دارم به تو . گفت : صبر كن تا فرود آيم . گفت : نى ، اكنون خواهم . و لجام را بقهر گرفت . گفت : بگو . گفت : سرّى است . ملك سر خود نزديك كرد ، خفيه گفت : من ملك الموتم . گونهء ملك بگشت و زبانش مضطرب شد ، گفت : بگذار تا به اهل خود باز گردم و حاجت خود روا گردانم و ايشان را وداع كنم . گفت : به خداى كه اهل و متاع خود را نبينى . پس جان او قبض كرد ، و او چون چوبى در افتاد . پس هم در آن حال بندهاى مؤمن را ديد ، سلام گفت ، جواب باز داد . گفت : حاجتى دارم ، در گوش تو بگويم . گفت : بگو . گفت : من ملك الموتم .
گفت : مرحبا و اهلا ، مدت غيبت امتداد پذيرفته است ، هيچ غايبى را در زمين دوستتر از تو ندارم كه بينم . ملك الموت گفت : حاجتى كه براى آن بيرون آمدهاى روا كن . گفت : نزديك من هيچ حاجتى بزرگتر و دوستتر از لقاى خداى نيست . گفت : اختيار كن بر هر حالى كه خواهى جان تو قبض كنم . گفت : [ توانى ؟ گفت : آرى ] مرا چنين فرمودهاند . گفت : بگذار تا آبدست كنم و نماز گزارم ، پس جان من بر همان حال قبض كن كه ساجد باشم . پس او را در همان حال قبض كرد .
بكر بن عبد اللّه مزنى گفت : مردى از بنى اسرائيل مالى جمع كرد ، و چون به مرگ نزديك رسيد