پسران خود را گفت كه أصناف اموال من بر من عرضه داريد . پس اسب و اشتر [ 615 ] و برده و غير آن بىاندازه بر وى عرضه كردند ، چون در آن نگريست بگريست ، و ملك الموت او را گريان ديد .
گفت : براى چه مىگريى ؟ به خداى كه از منزل تو بيرون نيايم تا جان تو از تن تو جدا نكنم . گفت :
مهلت ده تا اين مالها تفرقه گردانم . گفت : هيهات ! مهلت منقطع شد ، چرا پيش از حضور أجل تفرقه نكردى ؟ پس جان او قبض كرد .
و آمده است كه مردى مال بسيار جمع كرد و نگاه داشت ، و هيچ صنفى از اموال نگذاشت كه نه از آن ذخيره ساخت ، و كوشكى بنا كرد و براى آن دو در محكم كرد و پاسبانان و نگهبانان نصب فرمود ، مردمان را استعداد نمود « 83 » و براى ايشان ضيافتى ساخت ، و بر تخت بنشست و يك پاى بر ديگرى نهاد ، و مردمان به تناول طعام مشغول شدند تا آن گاه كه فارغ آمدند . پس نفس خود را گفت : سالها در ناز و نعمت بزى ، چه آن چه تو را بس كند جمع كردم . از اين سخن هنوز فارغ نشده بود كه ملك الموت بر هيئت مردى جامهء خلقانه پوشيده و توبره در گردن انداخته مانند درويشان بيامد و در را به شدتى عظيم و قوتى قوى بكوفت ، چنان كه بترسيد و از جاى بشد ، غلامان به سوى او شتافتند و گفتند : تو را چه افتاده است ؟ گفت : خواجه را بگوييد تا بيرون آيد . گفتند : تو چه اهليت دارى كه خواجهء ما براى تو بيرون آيد ؟ گفت : آرى ، ببايد آمد . اين حال با وى بگفتند .
گفت : چرا سزاى وى نكرديد و مالش وى واجب نداشتيد ؟ كرت دوم در را صعبتر از آن كوفت ، سرهنگان او دويدند ، گفت : مخدوم خود را خبر كنيد كه ملك الموت آمده است . ايشان بترسيدند ، و خوارى و بيچارگى بر مخدومشان ظاهر شد ، گفت : او را به نرمى بگوييد كه كسى ديگر را بدل ستاند ؟ در اثناى آن در آمد و گفت : آن چه خواهى در مال خود بكن كه من از اينجا بيرون نيايم تا جانت از تن بيرون نكنم . پس بفرمود تا مال پيش وى آوردند ، چون بديد گفت : لعنت بر تو باد ، تو مشغول كردى مرا از عبادت پروردگار ، و تو باز داشتى « 84 » كه براى او مجرد شود . پس خداى - عز و جل - مال را در سخن آورد و گفت : چرا دشنام مىزنى ؟ به واسطهء من در مجلس سلاطين جاى يافتى ، و متقيان را از در باز مىگردانيدى ، و به سبب من زنان با ناز و نعمت در حكم تو مىآمدند ، و پادشاه وار مىنشستى ، و متقيان را آن متمشّى نمىشد « 85 » ، و در راه شر مرا خرج مىكردى ، و من امتناع نمىنمودم ، اگر در راه خير مرا نفقة مىكردى تو را سود داشتمى ، مرا و پُسِ « 86 » آدم را از خاك آفريدهاند ، يكى نيكى مىبرد و يكى بدى مىبرد . پس ملك الموت جان او را قبض كرد و او در روى در افتاد .
و وهب منبّه گفت كه ملك الموت جان جبارى از جباران كه در زمين مثل او نبود قبض كرد ، پس
هامش
( 83 ) استعداد نمودن ، فراهم آوردن ، جمع كردن .
( 84 ) باز داشتن ، مانع شدن .
( 85 ) متمشّى شدن ، جريان يافتن ، متمشى نمىشد ، مقدور نمىشد .
( 86 ) پُس ، پسر .