تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 805

مساهمون:

ص٨٠٥
باشد هر آينه شكافته شود . آيا ندانيد كه ميان بهشت و دوزخ منزلى نيست و شما سوى يكى از آن رونده‌ايد ؟ و مردى به برادر خود نوشت : بدان كه دنيا خواب است و آخرت بيدارى ، و متوسط ميان هر دو مرگ است ، و ما در خوابهاى شوريده‌ايم . و السلام . و مردى ديگر به برادر خود نوشت كه غم دنيا دراز است و مرگ به انسان نزديك ، و نقصان را از او هر روزى بهره‌اى ، و بلا در جسم او روان ، پس مبادرت كن پيش از وقت رحيل . و السلام . و حسن - رضى اللّه عنه - گفت : آدم را - عليه السلام - پيش از آن كه زلّت كرد امل او پس پشت او بود و مرگ در پيش چشم او ، چون خطيئه « 24 » به او رسيد برگشت : امل پيش چشم او آمد و مرگ پس پشت او . و عبيد اللّه بن شميط گفت كه از پدر خود شنيدم كه مىگفت : اى فريفته به بسيارى صحت خود ، هرگز مرده‌اى نديدى بى رنجورى ، اى فريفته به درازى مهلت ، هرگز كسى را نديده‌اى كه بى وعده بگرفته‌اند ؟ اگر درازى عمر خود انديشه كنى ، هر آينه فراموش گردانى آن چه از لذتها پيش رفته است ، آيا به صحت فريفته مىشويد ، يا به طول عافيت انباردگى مىكنيد ، يا از مرگ آمن مىباشيد ، يا بر ملك الموت دليرى مىنماييد ؟ چون ملك الموت بيايد ، توانگرى و بسيارى احتشام وى را مانع نشود ، ندانى كه ساعت مرگ با اندوه و غصه و پشيمانى است بر تقصير ! و مىگفت : رحمت كناد خداى بر بنده‌اى كه كار براى پس مرگ كند ، و رحمت كناد خداى بر بنده‌اى كه براى نفس خود بنگرد پيش از رسيدن مرگ . و أبو زكرياى تيمى گفت : در اثناى آن چه سليمان بن عبد الملك در مسجد مكه بود سنگى نوشته پيش وى آوردند ، پس كسى را طلبيد كه آن را بخواند ، وهب بن منبّه را آوردند ، در آن ديد چنين نوشته بود : « اى پسر آدم ، اگر نزديكى آن چه باقى مانده است از أجل بينى هر آينه بى رغبت شوى در درازى امل ، و هر آينه در زيادى عمل رغبت نمايى ، حرص و حيل را كم كنى ، و اگر قدمت بشيخد « 25 » فردا جز پشيمانى پيش نيايد ، و اهل و حشم تو را بگذارند و فرزند و قرابت از تو جدا شوند و پدر و نسب تو را [ بيندازند ] ، پس تو نه به دنيا معاودت نمايى و نه در نيكيها بيفزايى ، پس كار كن براى روز قيامت پيش از حسرت و ندامت . » پس سليمان نيك بگريست . و يكى از ايشان گفت : نامه‌اى ديدم از محمد بن يوسف به عبد الرحمن بن يوسف نوشته بود بر اين جمله : سلام مىرسانم بر تو ، و خداى را كه جز او خدايى نيست حمد مىگويم ، اما بعد ، تو را مىترسانم از انتقال تو از سراى مهلت تو به سراى اقامت تو و جزاى اعمال تو ، پس در قرار باطن زمين باشى پس از ظاهر آن ، پس منكر و نكير بيايند و تو را بنشانند و بانگ بر تو زنند ، پس اگر خداى با تو باشد باكى و وحشتى و فاقه‌اى نباشد ، و اگر غير آن بود خداى - عز و جل - مرا و تو را از مصرع « 26 »
هامش
( 24 ) خطيئه ، خطا ، لغزش . ( 25 ) شيخيدن ، شخيدن ، لغزيدن . ( 26 ) مصرع ، جاى افكندن ، كنايه از گور .