تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 807

مساهمون:

ص٨٠٧
بنشست و آن را دفن مىكردند ، و من نزديك او بنشستم ، گفت : هر كه از وعيد بترسد ، دور را بر خود نزديك كند ، و هر كه او را امل دراز شد ، عمل او ضعيف شد ، و هر آينده‌اى نزديك است ، و بدان اى برادر كه هر چيزى كه تو را از پروردگار تو مشغول كند بر تو شوم باشد ، و بدان كه همهء اهل دنيا از اهل گورستان‌اند ، و اهل گورستان پشيمان شوند بر چيزى كه بگذارند ، و شاد گردند به چيزى كه پيش فرستاده‌اند ، پس چيزى كه اهل گورستان بدان پشيمانند ، [ اهل دنيا ] براى آن كارزار مىكنند و در آن منافست « 28 » مىبرزند [ 600 ] و پيش قاضيان براى آن خصومت مىكنند . و آمده است كه معروف كرخى براى اقامت نماز محمد بن أبو توبه را گفت كه پيش رو « 29 » . او گفت : اگر در اين نماز امامت كنم در نماز ديگر نكنم . معروف گفت : تو با نفس خود آن حديث مىگويى كه نماز ديگر گزارى ! نعوذ باللّه از درازى اميد كه باز دارنده است از نيكى عمل . و عمر بن عبد العزيز - رضى اللّه عنه - گفت در خطبهء خود كه دنيا سراى قرار شما نيست ، بلكه سرايى است كه خداى - عز و جل - بر وى فنا واجب گردانيده است ، و انتقال و ارتحال بر اهل آن نوشته ، بسيار عمارت استوار است كه به زودى خراب شود ، و بسيار مقيم مغبوط است كه به زودى رحلت كند ، پس نيكو رحلت كنيد از آن به نيكوتر وجهى ، خداى بر شما رحمت كناد ، و توشه سأزيد كه بهترين توشه تقوى است ، دنيا چون سايهء كوتاه شوندهء رونده است ، در اثناى آن چه فرزند آدم در آن منافست كند و چشمش بدان روشن باشد خداى - عز و جل - به تقدير خود وى را بخواند ، و روز هلاك به دو رساند ، و آثار او و دنيا از وى بستاند ، و بناهاى او جاى ديگران كند ، يعنى كه دنيا بيش از اندازهء رنج زيان دارد ، شادى ندهد كه شاديش اندك است و غمش دراز . و آمده است كه أبو بكر صديق - رضى اللّه عنه - در خطبه گفتى : كجااند نيكو رويان تازه ديدار كه به جوانى خود معجب بودند ؟ كجااند پادشاهانى كه شهرها بنا كردند و به ديوارها آن را حصين گردانيدند ؟ كجااند كسانى كه در جنگلها پيروز بودند و روزگار ايشان را نيست گردانيد و در تاريكى گور ماندند ؟ بشتابيد ، بشتابيد ! بگريزيد ، بگريزيد !

بيان سبب درازى امل و علاج آن

( 1 ) بدان كه درازى اميد را دو سبب است : يكى از آن جهل و ديگر دوستى دنيا . اما دوستى دنيا آن است كه چون به شهوتها و لذتها و علاقتهاى آن انس گيرد ، مفارقت آن بر دل او گران آيد ، پس دل او امتناع نمايد از انديشيدن در مرگ كه سبب مفارقت آن است . و هر كه چيزى را كراهيت دارد آن را از نفس خود دفع كند . و آدمى مشغوف « 30 » است به آرزوهاى باطل ،
هامش
( 28 ) منافست ، رقابت ، هم چشمى . ( 29 ) يعنى جلو بايست تا به تو اقتدا كنم . ( 30 ) مشغوف ، شيفته .