تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 808

مساهمون:

ص٨٠٨
پس هميشه نفس خود را تمنيت « 31 » نمايد بر آن چه موافق مراد او باشد . و موافق مراد او بقاست در دنيا ، پس هميشه آن را توهّم كند و در نفس خود مقدّر گرداند و توابع بقا و آن چه بدان محتاج شود ، از اهل و مال و خانه و دوستها و حيوانها و ساير اسبابهاى دنيا ، مقدّر گرداند ، پس دل او بر آن انديشه عاكف و موقوف گردد « 32 » و از ذكر مرگ غافل شود و نزديكى او را تقدير ننمايد . و اگر در بعضى حالها امر مرگ و حاجت به استعداد « 33 » براى او در خاطر او آيد ، نفس را تسويف « 34 » و وعده دهد و گويد : روزها در پيش دست تو است ، بايست تا بزرگ مىشوى ، بعد از آن توبه كن . و چون بزرگ شد گويد : پير گردى . و چون پير شد گويد : تا از بناى آن خانه و عمارت اين ضيعت « 35 » فارغ شوى ، يا از اين سفر باز گردى ، يا از تدبير اين ولد و تجهيز و تدبير مسكن او فارغ شوى ، يا از قهر اين دشمنى كه به شما خوشحال شده است فراغت يا بى . و هميشه تسويف و تأخير مىكند ، و هر كارى كه شروع كند ده كار ديگر به إتمام آن تعلق گيرد ، و همچنان بتدريج روزى پس از روزى تأخير دهد ، و كارى به كارى ، بلكه به كارها كشد تا منيّه « 36 » او را ربايد در وقتى كه او نپندارد ، و در آن وقت حسرت او دراز شود . و اكثر فرياد اهل دوزخ از تسويف است ، و گويند وا حزناه از تسويف . و مسوّف « 37 » مسكين نداند كه كسى كه او را امروز [ 601 ] به تسويف دعوت كرده است ، او فردا - و پس از فردا - با او باشد . و زيادت او نيست از جهت قوّت و رسوخ مگر به درازى مدت . و پندارد كه خائض « 38 » دنيا را و حافظ آن را فراغتى صورت بندد . و هيهات ! از او فارغ نشود مگر كسى كه او را بيندازد :
فما قضى احد منها لبانته * و ما انتهى ارب الاّ إلى ارب
اى ، صاحب حاجتى حاجت خود از دنيا روا نكرد ، و صاحب حاجتى نرسيد جز به داهيه « 39 » . و اهل اين آرزوها دوستى دنياست و انس با آن و غفلت از معنى قول پيغامبر - عليه السلام : أحبب من أحببت فانّك مفارقه و اما جهل و او آن است كه انسان بر جوانى خود اعتماد دهد ، و نزديكى مرگ با جوانى دور گيرد . و مسكين در پيرهاى شهر خود تفكر نكند ، اگر ايشان را بشمرند كمتر از عشر مردمان شهر مىشود . و قلت ايشان بدين سبب است كه مرگ در جوانى بيشتر است . تا پير مرگ يابد هزار كودك و جوان مىميرند . و باشد كه مرگ را دور شمارد به سبب صحت ، و مرگ ناگهان دور گيرد و نداند كه آن دور نيست ، و اگر آن دور باشد ، بيمارى ناگهان دور نيست . و همه رنجورى كه هست ، وقوع آن ناگهان باشد . و چون رنجور شود مرگ بعيد نبود از او . و اگر اين غافل بينديشد و داند كه
هامش
( 31 ) تمنيت ، بر آرزو داشتن ، آرزو در دل افكندن . ( 32 ) عاكف گردد ، قرار گيرد . ( 33 ) استعداد ، آمادگى ، ساختگى . ( 34 ) تسويف ، به تأخير انداختن . ( 35 ) ضيعت ، زمين . ( 36 ) منيّه ، مرگ . ( 37 ) مسوّف ، تأخير كننده ، آن كه هر چه خواهد كند . ( 38 ) خائض ، فرو رونده . ( 39 ) داهيه ، سختى ، بلا .