تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 804

مساهمون:

ص٨٠٤
فرستد يا به دوزخ . و يكى از ايشان گفت : زرارة بن اوفى را پس از مرگ به خواب ديدم ، گفتم : كدام عمل نزديك شما مبالغ‌تر « 18 » ؟ گفت : توكل و كوتاهى اميد . و ثورى گفت : زهد كوتاهى اميد است در دنيا ، به خوردن درشت و به پوشيدن گليم نيست . و مفضّل بن فضاله از پروردگار خود درخواست كه اميد را از او بردارد ، پس طعام و شراب از او بشد ، پس دعا كرد ، خداى - عز و جل - اميد را به وى باز داد ، پس به طعام و شراب باز گشت . و حسن را گفتند : چرا پيراهن خود نمىشويى ؟ گفت : مرگ از آن زودتر است . و حسن گفت : مرگ در ناصيهء شما نوشته است ، و دنيا از وراى شما در نوشته مىشود . و يكى از ايشان گفت : من چون مردىام كه گردن خود دراز كرده و شمشير بر وى آهخته در انتظار آن كه گردن او كى زده شود . و داود طايى - رضى اللّه عنه - گفت : اگر اميد دارم كه يك ماه بزيم هر آينه دانم كه گناهى عظيم ارتكاب نمودم . و چگونه آن را اميد دارم كه مصيبتها مىبينم كه در ساعتهاى شب و روز به مردمان مىرسد . و آمده است كه شقيق بلخى بر استاد خود أبو هاشم رمّانى « 19 » رفت و در گوشهء گليم او چيزى بسته بود ، استادش پرسيد كه اين چه چيز است به تو ؟ گفت : بادامى چند است كه برادرى به من داده است و گفت كه خواهم كه بر اين افطار كنى . گفت : اى شقيق تو با نفس خود آن مىگويى كه تا شب بمانى ! هرگز با تو سخن نگويم . گفت « 20 » : پس در خانه رفت در را بر روى من بست . و عمر عبد العزيز گفت در خطبهء خود كه هر سفرى را لا محاله توشه‌اى است ، پس براى سفر خود از دنيا سوى آخرت تقوا را توشه سأزيد ، و چون كسى باشيد كه معاينه كرد آن چه حق تعالى از ثواب و عقاب براى او ساخت ، تا رغبت نماييد و بترسيد . و نبايد كه اميد بر شما دراز شود كه دلهاى شما سخت گردد و دشمن « 21 » خود را منقاد گرديد . به خداى كه اميد خود نگسترانيده باشد كسى كه نداند ، شايد كه پس از شبانگاه بامداد نكند و پس از بامداد به شبانگاه نرسد ، و بسا كه ميان آن خطفتهاى « 22 » مرگ باشد . و چند ديدم و ديديد كسى را كه به دنيا فريفته بود ! و جز چشم آن روشن نشود كه واثق باشد كه از عذاب [ 598 ] خداى - عز و جل - نجات يابد . و شاد كسى شود كه از أهوال روز قيامت آمن بود . و اما كسى كه خستگيى را دارو نكند كه نه از جانب ديگر جراحتى به وى رسد چگونه شاد شود ! باز داشت خواهم به خداى آن را كه شما را چيزى فرمايم كه نفس خود را از آن باز دارم . پس صفقهء « 23 » من زيانكار شود و غبن من ظاهر گردد ، و بيچارگى من پيدا آيد در روزى كه توانگرى و درويشى در وى پيدا آيد ، و ترازوهاى وى منصوب باشد . كارى در پيش شماست كه اگر پيش ستارگان باشد فرو ريزند ، و اگر در پيش كوه‌ها باشد هر آينه بگدازند ، و اگر در پيش زمين
هامش
( 18 ) مبالغ‌تر ، فاضل‌تر . ( 19 ) قصر الرّمان ، محلى در واسط كه أبو هاشم منسوب بدانجاست . ( 20 ) شقيق . ( 21 ) مراد شيطان است . ( 22 ) خطفت ، خطفه ، ربايش . ( 23 ) صفقه ، بيع ، سودا .