بد و مضجع « 25 » تنگ زينهار دهاد ، پس به تو رسد صيحهء حشر و دميدن صور و حكم [ 599 ] جبار براى تفصيل قضا ميان خلايق ، و زمين از اهل آن و آسمانها از ساكنان آن خالى شود ، و سرها را آشكارا گرداند ، و آتش افروخته آيد ، و ترازو نصب گردد ، و پيغامبران و شهدا را بيارند ، و ميان ايشان به حق حكم كرده شود ، و گفته آيد الحمد للَّه ربّ العالمين ، پس بسيار كس رسوا شوند و بسيار مستور مانند ، و بسيار هلاك گردند و بسيار نجات يابند ، و بسيار در عذاب افتند و بسيار به رحمت پيوندند ، پس كاشكى بدانمى كه حال من و حال تو آن روز چه باشد ؟ پس در ياد كرد اين حال هدم لذتها و سلوت « 26 » از شهوتها و كوتاهى اميد و بيدارى خفتگان و حذر غافلان باشد ، خداى - عز و جل - ما را و تو را بر اين خطر عظيم اعانت كناد ، و دنيا و آخرت را در دل من و تو همچنان گرداناد كه در دلهاى متقيان ، چه ما بدوييم و براى اوييم . و السلام .
و عمر بن عبد العزيز خطبه كرد و پس از حمد و ثناى خداى گفت : اى مردمان شما را به بازى نيافريدهاند و مهمل نگذارند ، و شما را معادى است كه خداى - عز و جل - شما را در آن جمع گرداند براى حكم و فصل در چيزى كه ميان شماست ، پس نوميد شد و بدبخت گشت بندهاى كه خداى - عز و جل - او را بيرون آورد از رحمتى كه همه چيزها را واسع است ، و بهشتى كه عرض آن آسمانها و زمين است ، و امان فردا كسى را باشد كه بترسد و پرهيزكارى برزد « 27 » ، و اندك را به بسيار و فانى را به باقى و بدبختى را به نيكبختى بفروشد ، نمىبينيد كه شما در سلب هالكانيد و پس از شما باقيان به جاى شما خواهند بود ؟ اى ، نبينيد كه شما هر روز روندهاى را در بامداد و شبانگاه سوى خداى مىفرستيد وفات كرده و اميدش منقطع گشته ، پس او را در شكافى از زمين مىنهيد بى بستر و بى بالش ، اسباب بگذاشته و از احباب جدا شده و روى به حساب آورده ؟ و به خداى كه من اين سخن مىگويم و نزديك يكى از شما از گناه بيش از آن نمىدانم كه به نزديك نفس خود ، و ليكن سنتهاى عادلة است از بارى تعالى كه بدان طاعت خود فرموده است و از معصيت خود باز داشته ، و آمرزش مىخواهم از خداى . و آستين بر روى خود نهاد و بگريست تا محاسنش تر شد . و به مجلس خود باز نيامد تا آن گاه كه وفات كرد - رضى اللّه عنه .
و قعقاع بن حكيم گفت : سى سال است كه براى مرگ ساخته شدهام ، اگر به من رسد ، تأخير چيزى از چيزى دوست ندارم . و ثورى - رضى اللّه عنه - گفت : پيرى ديدم در مسجد كوفه مىگفت :
سى سال است كه من در اين مسجد مرگ را انتظار مىبرم كه به من رسد ، اگر بيايد چيزى نفرمايم و از چيزى باز ندارم ، و مرا بر كسى و كسى را بر من چيزى نيست .
و عبد اللّه بن ثعلبه گفت : مىخندى و شايد كه كفن تو از گازر آورده باشند . و أبو محمد زاهد گفت : در كوفه مشايعت جنازه كرده بوديم ، داود طايى - رحمه اللّه - بيامد و در گوشهاى دور تر
هامش
( 25 ) مَضجَع ، خوابگاه .
( 26 ) سلوت ، تسلى ، فراغت .
( 27 ) برزيدن ، ورزيدن .