متمثل شود ، « 201 » پس او را به چشم ببيند و سخن او بشنود ، و آن قايم مقام حقيقت صورت او باشد ، چنان كه در خواب بيشتر پارسايان را منكشف شود . و كشف در بيدارى كسى را باشد كه به درجهاى رسيده بود كه او را مشغول شدن حواس به دنيا از مكاشفهاى كه در خواب باشد مانع نبود ، پس در [ 52 ] بيدارى بيند آن چه را غير او در خواب بيند .
عمر عبد العزيز روايت كرد كه مردى از حق تعالى درخواست كه موضع ديو از دل آدمى وى را بنمايد . پس در خواب تن مردى ديد مانند بلور كه درون او از بيرون ديده شود ، و ديو را ديد كه در صورت غوكى بر دوش چپ او ميان گوش و دوش نشسته ، و خرطومى دراز و باريك در دوش چپ او فرو برده ، و به دل او رسانيده و وسوسة مىكرد ، و چون ذكر خداى در دل مىآورد واپس مىشد . و مثل آن به چشم در بيدارى هم مشاهده شود .
و يكى از مكاشفان او را بر صورت سگى ديده است كه بر مردارى به سينه خفته بود ، مردمان را سوى آن مردار مىخواند . و مردار مثال دنيا بود . و اين به منزلت آن باشد كه صورت حقيقى او را مشاهده كند ، چه لا بد است كه حقيقت او در دل ظاهر شود ، از آن روى كه مقابل ملكوت است ، و در آن حال بر روى ديگر او كه مقابل عالم ملك و شهادت است اثر او بتابد ، زيرا كه يكى از آن به ديگرى پيوسته است . و بيان كرديم كه دل را دو روى است : يكى سوى عالم غيب ، و آن مدخل وحى و الهام است ، و روى ديگرى سوى عالم شهادت . پس آن چه از آن روى ظاهر شود كه سوى عالم شهادت است جز صورت متخيله نباشد . زيرا كه عالم شهادت همه متخيلات است ، الاّ آن است كه حصول خيال گاهى از آن باشد كه سوى ظاهر عالم شهادت به حس بنگرد . پس روا باشد كه صورت موافق معنى نبود ، تا « 202 » شخصى خوب صورت ديده شود و باطن او خبيث و سرّ او زشت بود ، زيرا كه عالم شهادت عالمى بسيار تلبيس است .
و اما صورتى كه از اشراق عالم ملكوت بر سرّ دلها در خيال حاصل آيد جز مطابق و موافق صفت نباشد . زيرا كه صورت در عالم ملكوت تابع صفت است ، پس لا جرم معنى زشت جز در صورت زشت ديده نشود . پس شيطان در صورت سگى و خوكى و غوكى و غيره ديده شود ، و فريشته در صورت خوب كه آن صورت عنوان معانى باشد و محاكى « 203 » آن به صدق . و
هامش
( 201 ) خود را به مثال او نمايد ، به شكل او درآورد .
( 202 ) تا ، حتى .
( 203 ) محاكى ، حكايت كننده ، نماينده .