تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 848

مساهمون:

ص٨٤٨
چندين سال مجاور مكه بودم . و چون بشنود كه آن زشت است ، صريح تحدي بگذارد « 215 » و دوست دارد كه مردمان وى را [ بدان ] بشناسند . پس [ مجاور شود ] « 216 » و چشم طمع در اوساخ « 217 » مالهاى مردمان گشايد ، و چون چيزى از آن جمع كرد بخيلى كند و نگاه دارد ، و نفس او به لقمه‌اى كه به درويشى دهد مسامحت نكند ، پس از ريا و بخل و طمع [ و ] جمله از آن كه مهلكات است دور نبود . و ليكن دوستى محمدت و يقين مردمان كه « او از مجاوران است » لازم وى گرداند [ با ] آلودگى رذيلتها . پس او نيز مغرور باشد . و هيچ عملى از اعمال و عبادتى از عبادات نيست كه نه در آن آفت‌هاست . پس هر كه مداخل آفت‌هاى آن نداند و بر آن اعتماد كند ، او مغرور باشد . و شرح آن دانسته نشود مگر از جملهء كتاب احياى علوم دين . پس مداخل غرور دين در نماز از كتاب نماز داند ، و در حج و زكات و تلاوت و ديگر قربتها [ 509 ] از كتابهايى كه در آن مرتب گردانيده‌ايم . و غرض اكنون اشارت است به مجامع آن چه در كتابها سابق شده است . و فرقه‌اى ديگر در دنيا زاهد شدند و از لباس و طعام به كمينه قناعت كردند ، و از مسكن به مسجدها ، و پنداشتند به رتبت زاهدان رسيدند . و مع ذلك در رياست و جاه رغبت نمايند ، يا به علم يا به وعظ يا به مجرد زهد . پس آن چه از اين دو كار آسانتر است بگذارند و آن چه [ از اين ] دو مهلك عظيم‌تر است بدان باز گردند ، چه جاه مهلكتر از مال است ، و اگر جاه بگذارند و مال گيرند به سلامت نزديك‌تر باشد . پس چنين كس مغرور باشد ، چه پندارد كه در دنيا از زاهدان است ، و او معنى دنيا درنيابد و نداند كه غايت لذت آن رياست است ، و راغب آن هر آينه منافق و حسود و متكبر و مرايى باشد ، و متصف به همهء خبايث اخلاق . آرى باشد كه رياست بگذارد و خلوت و عزلت گزيند و مع ذلك مغرور باشد ، چه بر آن بر توانگران تطاول كند و با ايشان سخن درشت گويد و در ايشان به چشم استحقار نگرد ، و براى نفس خود بيش از آن اميد دارد كه براى ايشان ، و به عمل خود عجب آرد ، و به جملهء خبايث دلها متصف شود و نداند . و بسى باشد كه وى را مال دهند و او نستاند از بيم آن كه گويند زهد او باطل [ شد ] . و اگر او را گويند « حلال است ، در ظاهر بستان و در خفيه به درويشان ده » ، نفس او بدان
هامش
( 215 ) تحدّى ، فزونى جستن ، كسى را پيش خواندن و غلبه جستن بر او ، در شرح زبيدى : ( و تراه يتحدّث ) مع الناس . . . ( ترك صريح التحدّث ) . ( 216 ) در نسخهء خطى : پس از آن درگذرد ، در عربى : ثم انه يجاور ( زبيدى ، همان جا ) . ( 217 ) اوساخ ( ج وسخ به معنى چرك و ريم ) .