نيافتى ، و زهد را در دنيا صفت كند به سبب شدت حرص و قوّت رغبت او در دنيا ، و خواندن مردمان به حق تعالى ظاهر گرداند و از او گريزان باشد ، و به دو بترساند و از او آمن بود ، و خداى را ياد دهد « 167 » و خود فراموش كند ، و به خداى نزديك گرداند و خود از او دور باشد ، و بر اخلاص باعث باشد و خود اخلاص نبرزد ، و صفتهاى بد را نكوهد و خود بدان متصف باشد ، و مردمان را از خلق بگرداند و حرص او بر ايشان قوىتر بود . و اگر او را باز دارند از مجلسى كه در آن مردمان را به خداى خواند ، هر آينه زمين با وسعت بر وى تنگ آيد و گويد كه « غرض او اصلاح مردمان است » ، و اگر از اقران [ 500 ] او كسى پيدا آيد كه مردمان روى به دو آرند و بر دست او اصلاح پذيرند ، از غم و حسد بميرد ، و اگر كسى از شاگردان او بر اقران او رود ، دشمنترين خلق خداى باشد نزديك او .
پس غرور اين جماعت بزرگتر است ، و ايشان از بيدار شدن و بازگشتن به راه راست دورترند ، زيرا كه [ مرغّب ] « 168 » در اخلاق ستوده و منفّر « 169 » از اخلاق نكوهيده دانستن غوايل و فوايد آن است ، و اين آن را مىداند و سودش نمىدارد ، و دوستى دعوت خلق او را از كار كردن بر آن مشغول گردانيده است . پس او را به چه علاج توان كرد و چگونه توان ترسانيد ؟ چه مخوّف « 170 » آن است كه او بر بندگان خداى مىخواند ، و ايشان مىترسند و او نمىترسد .
آرى ، اگر پندارد كه بدين صفتهاى ستوده متصف است ، ممكن باشد كه او را بر طريق امتحان و تجربه دلالت كرده آيد . چه اگر دوستى خداى مثلا دعوى كند ، براى او از محبوبات دنيا چه گذاشته است ؟ و اگر خوف دعوى كند ، پس به سبب خوف از چه امتناع نموده است ؟ و اگر زهد دعوى كند ، براى رضاى خدا چه گذاشته با قدرت بر آن ؟ و اگر انس با خداى دعوى كند ، كى خلوت او را خوش آمده است ، و كى از مشاهدهء خلق متوحش شده ؟ نى ، بلكه خود را پر حلاوت بيند چون مريدان گرد بر گرد وى درآيند ، و متوحش شود چون با خداى در خلوت باشد . پس هيچ محبى را ديدهاى كه از محبوب متوحش شود و از غير او راحت طلبد ؟ چه زيركان نفس خود را بدين صفتها امتحان كنند ، و به حقيقت آن مطالب گردانند ، و به تزويق « 171 » از او قناعت نكنند ، بلكه به پيمانى محكم از حق تعالى استوارند . و مغروران در خود گمانى نيك دارند ، و چون در آخرت
هامش
( 167 ) ياد دادن ( ترجمهء تذكير ) به ياد آوردن .
( 168 ) مرغّب ، راغب كننده ، در نسخهء خطى : مراغب .
( 169 ) منفّر ، رماننده .
( 170 ) مخوّف ، ترساننده .
( 171 ) تزويق ، آرايش سخن ، نقش و زينت .