تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 74

مساهمون:

ص٧٤
بياراستم ، و آن هوىها و بدعتهاست ، و راست گفته است ملعون ، از اين جهت كه ندانند كه آن از سببهايى است كه به معصيتها كشد ، پس چگونه از آن استغفار كنند ؟ و از حيله‌هاى بزرگ شيطان آن است كه آدميان را ، به خلافهايى كه ميان مردمان در مذهبها و خصومتها افتاده است ، از نفس خود مشغول گرداند . عبد اللّه بن مسعود گفت كه گروهى بنشستند خداى را ياد مىكردند ، ديو نزديك ايشان آمد تا ايشان را از آن مجلس بركند و تفرقه گرداند ، نتوانست ، پس بر گروهى ديگر رفت كه به حديث دنيا مشغول بودند ، فسادى در ميان ايشان انداخت ، به جنگ يك ديگر مشغول شدند ، و مراد ديو ايشان نبودند ، پس اهل ذكر برخاستند و بديشان مشغول گشتند تا خصومت ايشان را به قطع رسانند « 170 » ، و از مجلس ذكر تفرقه شدند ، و مراد شيطان آن بود . و از درهاى بزرگ او آن است كه عوام و جماعتى را كه در علم ممارستى ندارند و در آن تبحر حاصل نكرده بر آن دارد كه تفكر كنند در ذات بارى تعالى و صفات او ، و در كارهايى كه عقل ايشان بدان نرسد ، تا ايشان را در اصل دين به شك اندازد ، و در حق بارى تعالى خيالى بديشان نمايد كه او از آن منزه و متعالى است . و بدان سبب ايشان در كفر يا بدعت افتند ، و مع ذلك فرح « 171 » و مبتهج « 172 » باشند بدانچه در دل ايشان افتاده است ، و پندارند كه آن معرفت و بصيرت است و آن به ذكا « 173 » و زيادت عقل او بر او منكشف شده . و كسى كه احمق‌ترين مردمان باشد اعتقاد او در عقل خود قوىتر بود . و كسى كه عقل او ثابت‌تر باشد در اتهام نفس خود و گمانهاى خود مبالغ‌تر بود ، و در پرسيدن از علما حريصتر . عايشه - رضى اللّه عنها - روايت كرد كه پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلّم - گفت : انّ الشّيطان يأتي أحدكم فيقول من خلقك ؟ فيقول : اللّه تبارك و تعالى ، فيقول : فمن خلق اللّه تعالى ؟ فإذا وجد أحدكم ذلك فليقل آمنت باللّه و رسله فانّ ذلك يذهب عنه ، اى ، ديو بر يكى از شما آيد و گويد كه تو را [ 46 ] كه آفريد ؟ او گويد : خداى . شيطان گويد : خداى را كه آفريد ؟ چون يكى از شما آن در حق خود بيابد بايد كه بگويد : به خداى و رسول او ايمان آورده‌ام . چه آن بدين طريق از وى بشود . پس پيغامبر - عليه السلام - در علاج اين وسوسة بحث نفرموده است ، چه اين وسوسة عوام را باشد نه علما را .
هامش
( 170 ) آنها را از هم جدا كنند . ( 171 ) فرح ، شادمان . ( 172 ) مبتهج ، شاد و خرم . ( 173 ) ذكا ، تيزهوشى .