تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 822

مساهمون:

ص٨٢٢
و فرقه‌اى ديگر ، اخلاق باطن را بشناختند و دانستند كه از جهت شرع نكوهيده است ، الا آن است كه به سبب عجب پنداشتند كه ايشان از آن مبرايند ، و نزديك خداى رفيعتر از آن‌اند كه ايشان را به آن مبتلا گرداند ، و عوام بدان مبتلا باشند نه كسى كه در علم به حد ايشان رسد ، و اما او نزديك خداى بزرگتر از آن است كه او را بدان مبتلا كند . آن گاه چون مخايل كبر و رياست و طلب علو و شرف بر وى ظاهر شود گويد : اين كبر نيست ، بل طلب عز دين است و اظهار شرف علم و نصرت دين حق تعالى و خوار گردانيدن مخالفان از مبتدعان ، چه اگر من جامه‌اى كهنه پوشم يا در جايى بد نشينم ، دشمنان دين شماتت كنند و بدان شاد شوند ، و خوارى من خوارى اسلام باشد . و اين مغرور فراموش كند كه دشمن او ، كه مولاى او او را از آن حذر فرموده است ، شيطان است ، و او « 123 » بدين چه مىكند شاد شود و بر وى أفسوس كند ، و فراموش گرداند كه پيغامبر دين را به چه نصرت كرد ، و كافران را به چه خوار گردانيد ، و فراموش كند آن چه از صحابه ديد ، از تواضع و [ تبذّل ] « 124 » و قناعت به درويشى و بيچارگى « 125 » ، تا به حدى كه عمر - رضى اللّه عنه - چون به شام رفت به سبب بدحالى او « 126 » عتاب كردند ، او گفت : خداى - عز و جل - ما را به اسلام عزيز كرده است ، پس ما عزت در غير آن نطلبيم . آن گاه اين مغرور عزّ دين به جامه‌هاى نيك طلبد ، از قصب و دبيقى و ابريشم حرام ، و اسبان و مراكب ، و گويد كه بدان عز علم و شرف دين مىطلبم . و همچنين هر گاه كه زبان به حسد بگشايد در حق اقران خود ، يا كسى كه چيزى از سخن او رد كند ، گمان نبرد كه آن حسد است ، و ليكن گويد كه اين خشم است براى حق ، و ردّ است بر مبطل در ظلم و ستم او ، و در نفس خود حسد نپندارد . بايد تفقد كند كه اگر در عالمى ديگر طعن كنند يا غير او را از رياست بازدارند و با وى در آن مزاحمت نمايند ، خشم و دشمنايگى او همچنين باشد كه در اين حال است ؟ يا در خشم نشود هر گاه كه طعن و منع در عالمى ديگر بود ، بلكه بسى باشد كه شاد شود . پس خشم او براى نفس او « 127 » باشد . و حسد او اقران را از خبث باطن او .
هامش
( 123 ) شيطان . ( 124 ) تبذّل ، درباختن ، چيزى نگاه نداشتن ، در نسخهء خطى : تبذيل . ( 125 ) بيچارگى ، بىچيزى . ( 126 ) بدحالى ، سر و وضع بد ، تواضع در لباس براى ترك تفاخر . ( 127 ) نفس او ، خود او .