اگر يكى از ايشان نكويى كند گويد « از من قبول كرده شود » و اگر بدى كند گويد « آمرزيده گردد . » پس اخبار فرمود كه « به جاى خوف طمع مىدارند ، بدانچه تخويفات قرآن و آن چه در آن است نمىدانند . » و به مثل آن اخبار فرمود از نصارا چون گفت :
فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُوا الْكِتابَ يَأْخُذُونَ عَرَضَ هذَا الْأَدْنى وَ يَقُولُونَ سَيُغْفَرُ لَنا ،
« 96 » اى ، پس از ايشان درآمدند ، و فرزندان ايشان كه كتاب از پدران خود بگرفتند ، اى عالمان بودند ، و شهوتهاى خود از دنيا ، حلال يا حرام ، گرفتندى . و گفت :
ذلِكَ لِمَنْ خافَ مَقامِي وَ خافَ وَعِيدِ ،
« 97 » اى ، آن كسى را باشد كه از مقام خود در حضرت من و از آن چه وعيد كردهام از عذاب بترسد .
و قرآن از اول تا آخر ترسانيدن و حذر فرمودن است . هيچ متفكرى در وى تفكر نكند كه نه فكر وى دراز شود و ترس او بزرگ گردد ، اگر مؤمن باشد بدانچه در آن است . و مردمان را بينى كه آن را بشتاب مىخوانند ، حرفهاى آن از مخارج بيرون مىآرند ، و در رفع و خفض « 98 » و نصب آن مناظره مىكنند ، چنانستى كه شعرى از اشعار عرب مىخوانند ، التفات به معانى آن و كار كردن بدانچه در آن است ايشان را انديشهمند نگرداند ، و هيچ غرورى در عالم بيش از اين نباشد . و اين مثالهاى فريفته شدن به خداى است و بيان فرق ميان اميدوارى و فريفتگى .
و بدين نزديك است غرور جماعتى كه ايشان را طاعتها و معصيتها باشد ، الا آن است كه معصيتهاى ايشان بيشتر است ، و ايشان آمرزش توقع كنند و پندارند كه كفهء حسناتشان راجح شود ، با [ آن كه ] آن چه در كفهء سيئات است بيشتر است . و اين غايت جهل است . پس يكى را از ايشان بينى كه درمى چند شمرده ، از حلال و يا از حرام ، صدقه دهد ، و آن چه از مالهاى مسلمانان و شبهتها گرفته باشد أضعاف آن بود . و شايد كه آن چه صدقه داد از مال مسلمانان باشد [ 488 ] و او بر آن اعتماد كند و پندارد كه خوردن هزار درم حرام با صدقهء ده درم از حلال يا حرام مقاومت كند . و او نباشد مگر چون كسى كه ده درم در كفهء ترازو نهد و در كفهء ديگر صد هزار درم باشد و خواهد كه كفهء گران را به كفهء سبك سبك گرداند ، و آن غايت جهل او باشد .
آرى ، يكى از ايشان پندارد كه طاعتهاى او بيش از معصيتهاست ، زيرا كه با نفس خود حساب نكند و معصيتهاى خود را تفقد ننمايد ، و چون طاعتى كند آن را ياد دارد و در شمار آرد ، چون كسى كه به زبان استغفار كند و تسبيح گويد در روزى صد بار ، پس غيبت مسلمانان و
هامش
( 96 ) اعراف 7 - 169 .
( 97 ) إبراهيم 14 - 14 .
( 98 ) خفض ، جر ، جر دادن كلمه .