محتاج نباشيد به طاعت . و مغرور فراموش كند كه نوح - صلوات اللّه عليه - خواست كه پسر خود را در كشتى برد و گفت :
رَبِّ إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي .
« 73 » حق تعالى گفت :
إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ [ 484 ] إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ .
« 74 » و إبراهيم - صلوات اللّه عليه - براى پدر خود آمرزش خواست نافع نبود . و پيغامبر ما - عليه السلام - دستورى خواست كه [ گور ] مادر را زيارت كند و براى وى آمرزش خواهد ، پس در زيارت دستورى بود و در استغفار نبود ، پس بنشست بر گور مادر گريستن گرفت ، چه رقتش آمد به سبب قرابت « 75 » . پس اين نيز اغترار است به خداى .
و اين بدان سبب است كه خداى مطيع را دوست دارد و عاصى را دشمن . پس چنان كه او پدر مطيع را دشمن ندارد به سبب دشمنايگى فرزند عاصى ، همچنين فرزند عاصى را دوست ندارد به سبب دوستى پدر مطيع ، و اگر دوستى از پدر به فرزند سرايت كند هر آينه زود باشد كه دشمنايگى نيز سرايت كند . بلكه حق آن است كه
لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى .
« 76 » و هر كه پندارد كه به تقواى پدر خود نجات يابد همچون كسى باشد كه پندارد به خوردن و آشاميدن پدر خود سير شود ، و به تعلم پدر خود عالم گردد ، و به رفتن پدر خود به كعبه رسد . پس تقوى فرض عين است ، و در آن پدر از پسر چيزى كفايت نكند ، و در حال جزا ، مرد متقى از برادر و مادر و پدر خود بگريزد ، چنان كه خداى گفت :
يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ .
« 77 » مگر بر سبيل شفاعت براى كسى كه خشم خداى بر او قوى نباشد ، و او را به شفاعت وى دستورى بود ، چنان كه در « كتاب كبر و عجب » سابق شده است .
سؤال در قول عاصيان و فاسقان كه « خداى كريم است و ما آمرزش و بخشايش او اميد مىداريم » غلط كجاست ؟ چه آن سخنى درست است و در دلها مقبول .
جواب بدان كه شيطان آدمى را گمراه نكند مگر به سخنى كه ظاهرش مقبول باشد و باطنش مردود ، و اگر خوبى ظاهرش نيستى « 78 » دلها بدان فريفته نشدى . و ليكن پيغامبر - صلى اللّه عليه و سلم - آن را كشف فرموده است و گفته : الكيّس من دان نفسه و عمل لما بعد الموت و الاحمق من اتبع نفسه هواها و تمنّى على اللّه . و اين تمنّى « 79 » است بر خداى كه شيطان نام آن بگردانيده است ، و آن را
هامش
( 73 ) هود 11 - 45 و 46 .
( 74 ) هود 11 - 45 و 46 .
( 75 ) در عربى آمده است : حتى ابكى من حوله ( زبيدى 8 - 440 ) .
( 76 ) فاطر 35 - 18 .
( 77 ) عبس 80 - 34 و 35 .
( 78 ) نيستى ( وجه شرطى ) .
( 79 ) تمنّى ، آرزو ، چشمداشت ، طلب حصول چيزى بدون توجه به ممكن يا ممتنع بودن آن ( تعريفات جرجانى ) .