و حسن صوت ، و در جمله به تفصيل خلقت . پس به جمال نفس خود نگرد و فراموش كند كه آن نعمتى است از خداى ، و به همه حال در معرض زوال است [ 470 ] .
و علاج او آن است كه ياد كردهايم در « كبر به جمال » . « 328 » و آن تفكر است در پليديهاى باطن ، و در اول و آخر كار او ، و در رويهاى خوب و تنهاى نازك كه چون در گور گنده گشت و در خاك ريزه ريزه شد چنان كه طبعها آن را استقذار كند .
دوم قوّت و بطش « 329 » ، چنان كه از قوم عاد حكايت است كه گفتند :
مَنْ أَشَدُّ مِنَّا قُوَّةً .
« 330 » و چنان كه عوج بر قوّت خود تكيه كرد و بدان عجب آورد ، پس كوه را بركند تا بر لشكر موسى - صلوات اللّه عليه - زند ، پس حق تعالى آن را در گردن او طوقى گردانيد . و باشد كه مؤمن نيز بر قوّت خود اعتماد كند . چنان كه آمده است كه سليمان - عليه السلام - گفت : امشب به صد زن طواف مىكنم .
و نگفت : ان شاء اللّه . بدان سبب محروم شد از آن چه خواسته بود از فرزند . و همچنين قول داود - عليه السلام : « اگر مرا ابتلا فرمايى صبر كنم » اعجابى بود به قوّت . و عجب به قوّت اقتحام آرد در جنگ ، خود را در تهلكه انداختن ، و مبادرت در زدن و كشتن براى هر كه به بدى قصد كند .
و علاج او آن است كه ياد كرديم « 331 » . و آن علاج آن است كه بداند كه تب يك روز قوّت او را ضعيف كند ، و چون بر آن عجب آورد بسى باشد كه حق تعالى آن را از وى سلب فرمايد به كمتر آفتى كه بر وى مسلط كند .
سوم عجب به عقل و كياست و دريافتن كارهاى دقيق از مصالح دين و دنيا . و ثمرهء آن استبداد است به رأى ، و ترك مشورت ، و نادان شمردن مردمان را كه مخالف رأى او باشند . و بدان انجامد كه به اهل علم كم اصغا نمايد ، از روى اعراض از ايشان بدانچه خود را به رأى و عقل بىنياز داند ، و از روى حقير شمردن ايشان را .
و علاج او آن است كه شكر حق تعالى بكند بر عقلى كه روزى او گردانيده است ، و تفكر كند كه به كمتر بيمارى كه دماغ او را رسد چگونه موسوس « 332 » و ديوانه شود ، چنان كه مردمان بر وى بخندند . و بايد كه آمن نباشد از آن چه عقل وى مسلوب « 333 » گردد اگر بدان عجب آرد و به شكر
هامش
( 328 ) ص 756 ، سبب دوم .
( 329 ) بطش ، دليرى كردن ، خشم راندن .
( 330 ) فصّلت 41 - 15 .
( 331 ) ص 757 سبب سوم .
( 332 ) موسوس شدن ، وسوسة شدن ، به وهم و خيال باطل افتادن .
( 333 ) مسلوب ، ربوده .