بتحقيق فاعلى . پس شكر و منت او راست نه تو را . و در كتاب « توحيد و توكل » « 320 » از بيان تسلسل اسباب و مسببات چيزى بخواهد آمد كه بدان روشن شود كه جز خداى فاعلى نيست و جز او خالقى نه . و عجب از كسى كه تعجب نمايد چون حق تعالى وى را عقلى بخشد و درويش گرداند ، و ديگرى را مال دهد بىعلم ، پس گويد : چگونه از من منع كرده است قوت روزى « 321 » و « 322 » من عاقل و فاضلم ، و نعمت دنيا به دو داده و « 323 » او جاهل و غافل است ؟ تا به حدى كه نزديك باشد كه اين را ظلم داند . و اين مغرور نداند كه اگر عقل و مال هر دو به وى دادى ، در حال ظاهر به ظلم مانندهتر بودى ، چه جاهل درويش گويد : يا رب ، چرا عقل و توانگرى هر دو به وى دادى و مرا از هر دو محروم گردانيدى ؟ پس چرا هر دو مرا ندادى ، يا يكى از آن روزى من نكردى ؟ و على - رضى اللّه عنه - سوى اين اشارت فرمود ، چون وى را پرسيدند كه عاقلان چرا درويش باشند ؟ او گفت : انّ عقل الرّجل محسوب عليه من رزقه ، اى ، بدرستى كه عقل مرد از حساب رزق او برشمرده شود .
و عجب آن كه بسى عاقل درويش باشد كه جاهل توانگر را نكو حالتر از نفس خود داند ، و اگر او را گويى كه « جهل و توانگرى وى در عوض عقل و درويشى خود اختيار مىكنى ؟ » اختيار نكند و از آن امتناع نمايد ، پس آن دلالت كند كه نعمت حق تعالى بر او بيشتر است ، پس چرا از آن تعجب كند ؟ و زن خوبروى درويش پيرايه و جوهره « 324 » بر زن زشت بيند تعجب نمايد و گويد :
مثل اين جمال از زينت چگونه محروم شود ! و مثل آن زشتى چگونه بدان مخصوص گردد ! و آن مغرور نداند كه جمال از رزق او برشمرده شود ، و اگر او را ميان جمال و ميان زشتى با توانگرى مخيّر كنند ، هر آينه جمال را برگزيند . پس نعمت خداى بر او بيشتر باشد . و قول حكيم عاقل درويش كه به دل خود گويد « يا رب چرا از دنيا مرا محروم كردى و جاهلان را دادى ؟ » چون قول كسى باشد كه پادشاه وى را اسبى دهد ، پس او گويد « اى پادشاه چرا مرا غلام ندهى و من صاحب اسبم ؟ » و پادشاه گويد « اگر من تو را اسب ندادمى از اين تعجب نكرديى ، پس انگار كه من تو را اسب ندادم ، نعمت من تو را وسيلتى و حجتى شد كه بدان از من نعمتى ديگر خواهى ؟ » پس اين وهمى است كه جاهلان از آن خالى نباشند ، و منشأ آن همه جهل است . و ازالت
هامش
( 320 ) ربع منجيات ، كتاب پنجم .
( 321 ) قوت يك روز .
( 322 ) در حالى كه .
( 323 ) در حالى كه .
( 324 ) پيرايه و جوهره ، زيور و گوهر ، در عربى : الحلي و الجواهر .