و بر آن حكم كند ، پس مالك بيايد و او را بگيرد و كل آن چه در دست اوست بستاند ، و او مع ذلك ترسد كه [ وى را ] عقوبت كند و نكال فرمايد به سبب آن كه در مالهاى او اسراف كرده است ، و در طلب مالك خود تقصير نموده تا بداند كه او را مالكى است . پس بنده نظر كند نفس خود را محبوس بيند در جايى كه ماران و كژدمان و گزندگان به دو محيط باشند ، و او در همه حال از هر يكى از آن بترسد ، و مالك نفس خود نباشد [ و نه مال خود ] ، و در خلاص البته طريقى نداند . پس چه پندارى ؟ كه حال كسى كه اين باشد او به قدرت و ثروت و كمال و قوّت خود فخر كند ، يا در نفس خود ذليل و خاضع باشد ؟ و اين حال هر عاقل صاحب بصيرت است كه نفس خود را همچنان بيند ، چه مالك رقبه و مال و تن و اعضاى [ 455 ] خود نيست ، و مع ذلك ميان آفتها و شهوتها و بيماريها و رنجوريهاست ، كه چون ماران و كژدماناند كه از بيم آنها هلاك باشد . پس كسى كه حالش اين باشد به قوّت و قدرت خود تكبر نكند ، چه داند كه او را قدرت و قوّت نيست .
و اين طريق علاج تكبر است به اسباب [ بيرونى ] ، « 242 » و آن آسانتر از علاج تكبر است به علم و عمل ، چه آن دو كمال است در نفس ، سزاوار به آن چه بدان شاد شوند ، و ليكن در تكبر بدان نيز نوعى از جهل پوشيده است ، چنان كه ياد خواهيم كرد .
سبب ششم كبر است به علم و اين بزرگتر آفتها و غالبتر دردهاست و دور تر از قبول علاج ، مگر به شدتى عظيم و جهدى جهيد « 243 » ، براى آن كه قدر علم بزرگ است نزديك خداى و نزديك مردمان . و آن بزرگتر از قدر مال و جمال و غير آن است ، بل مال و جمال را اصلا قدرى نيست ، مگر چون با ايشان علم و عمل باشد . و براى آن كعب [ أحبار ] گفت كه [ علم ] را طغيانى است چون طغيان [ مال ] . « 244 » و عمر - رضى اللّه عنه - گفت : العالم إذا زلّ ، زلّ بزلّته عالم ، اى ، به خطاى عالم ، عالمى خطا كند . پس عالم عاجز باشد از آن كه نفس خود را بزرگ ندارد به اضافت جاهل ، « 245 » براى كثرت فضايل علم كه شرع بدان وارد است . و عالم كبر را از خود دفع نتواند كرد مگر به معرفت دو كار :
يكى آن كه بداند كه حجت خداى بر اهل علم مؤكدتر است . و از جاهل چيزى محتمل
هامش
( 242 ) در عربى : بالاسباب الخارجة ( 8 - 397 ) .
( 243 ) جهد جهيد ، كوشش بسيار .
( 244 ) در نسخهء خطى : عالم را طغيانى است چون طغيان آب . در عربى : إنّ للعلم طغيانا كطغيان المال ( همان جا ) .
( 245 ) در كيمياى سعادت : پس دشوار بود بر عالم كه به خويشتن التفات نكند ( 2 - 274 ) .