تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 758

مساهمون:

ص٧٥٨
همهء خواران ، و اگر مگسى چيزى بربايد از وى ، باز نتواند ستد ، و اگر پشه‌اى در بينى او يا مورچه‌اى در گوش او رود ، او را بكشد ، و اگر خارى در پاى او شود ، او را عاجز گرداند ، و تب يك روز از قوّت او آن تحليل كند كه در مدتى جبر نشود . پس كسى كه طاقت خارى ندارد ، و از مقاومت پشه‌اى عاجز آيد ، و مگسى را از خود دفع نتواند كرد ، نبايد كه به قوّت خود فخر كند . اگر آدميى قوى باشد ، قوىتر از درازگوش يا گاو يا اشتر يا پيل نبود . و چه فخر باشد در چيزى كه بهايم را در او بر تو رجحان بود !

سبب چهارم توانگرى و بسيارى مال

( 1 ) و سبب پنجم هم در اين معنى است ، و آن بسيارى اتباع و ياران است ، و تكبر به ولايت پادشاهان ، و تمكين از جهت ايشان . و آن همه تكبر است به معنى كه از ذات آدمى بيرون است ، نه چون جمال و قوّت و عمل . و اين زشت‌تر از انواع تكبر است . چه متكبر به مال چنانستى كه به اسب و سراى تكبر مىكند ، و اگر اسبش سقط شود يا سرايش ويران گردد خوار شود ، و متكبر به تمكين سلطان و ولايت او ، نه به صفتى كه در نفس او باشد ، كار خود را بنا مىكند بر دلى « 240 » كه تغيّر آن قوىتر از تغيّر ديگ جوشان است ، چه اگر بر او تغيّر آرد ، خوارتر خلق باشد . و هر كه به كارى بيرون از ذات خود تكبر كند ، نادانى او ظاهر باشد . و چگونه نباشد كه متكبر به توانگرى اگر تأمل كند در جهودان ، كسى بيند كه در توانگرى و بسيارى مال و تجمل بيش از او باشد . تفو بر شرفى كه جهود در او سابق باشد ! تفو بر شرفى كه در لحظه‌اى دزد آن را ببرد ، پس صاحب آن مفلس شود و خوار گردد ! پس اين سببهاست كه در ذات او نيست . و آن چه در ذات اوست دوام وجود آن در دست او نيست ، و در آخرت و بال و نكال است ، و تفاخر بدان غايت جهل است . و هر چه در دست تو نيست تو را نباشد . و چيزى از اين كارها در دست تو نيست ، بل بخشندهء آن راست : اگر آن را باقى گذارد باقى شود ، و اگر باز [ استاند ] زوال پذيرد . تو جز بنده‌اى مملوك نه‌اى كه بر چيزى قدرت ندارد . پس هر كه آن داند هر آينه تكبر او زايل شود . و مثال او آن است كه اگر [ غافل ] « 241 » فخر كند به قوّت و جمال و مال و آزادى و استقلال و بزرگى خانه‌ها و بسيارى اسبان و غلامان ، چون دو گواه عدل پيش قاضيى منصف بر وى گواهى دهند كه او بندهء فلان است و مادر و پدر وى مملوك وى بوده‌اند ، و قاضى آن را بداند
هامش
( 240 ) مراد دل سلطان است . ( 241 ) در نسخهء خطى : عاقل ، در عربى : غافل ( زبيدى 8 - 396 ) .
إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 758 | الغزالي / حسين خديو جم / مؤيد الدين خوارزمى