را بر اين جمله مىخوانى ! گفت : خواستم كه تواضع او ببينم .
و از آن جمله آن كه ننگ دارد كه كسى نزديك وى بنشيند ، مگر آن كه پيش « 172 » وى نشيند . و تواضع خلاف آن باشد . ابن وهب گفت كه بر عبد العزيز بن ابى روّاد نشستم و ران او بر ران من رسيد ، پس خود را از او دور كردم ، او جامهء من گرفت و مرا سوى خود كشيد و گفت : چرا با من چنان مىكنيد كه با جباران كنيد ، و من هيچ كسى را از شما بتر از خود نمىدانم . انس گفت :
كنيزكى از كنيزكان مدينه دست پيغامبر گرفتى ، و پيغامبر دست خود از وى نكشيدى تا آن جا كه خواستى وى را ببردى .
و از آن جمله آن كه از مجالست بيماران و رنجوران احتراز كند و تحاشى . [ 445 ] و آن كبر است . مردى با آبله به خدمت پيغامبر - عليه السلام - آمد و پوست آبلهء وى باز شده بود و اصحاب نزديك او « 173 » نان مىخوردند ، پس نزديك هيچ كس ننشست كه نه از پهلوى او برخاستند ، پس پيغامبر - عليه السلام - او را پهلوى خود بنشاند . و عبد اللّه بن عمر - رضى اللّه عنهما - مجذوم و پيس و مبتلا را از نشستن بر خوان خود بازنداشتى .
و از آن جمله است آن كه در خانهء خود به دست خود كارى نكند . و تواضع خلاف آن باشد .
و آمده است كه عمر بن عبد العزيز - رضى اللّه عنه - شبى مهمانى « 174 » داشت ، و عمر چيزى مىنوشت ، و چراغ نزديك بود كه انطفا پذيرد ، مهمان گفت : برخيزم و چراغ راست كنم ؟ عمر گفت : از كرم مرد نباشد كه مهمان را كار فرمايد . گفت : غلام را بيدار كنم ؟ گفت : اول خواب اوست كه بخفته است . پس عمر برخاست و دبه برداشت و چراغ را پر روغن كرد ، مهمان گفت :
اى امير المؤمنين ، به نفس خود برخاستى ؟ گفت : عمر بودم كه برفتم و عمر بودم كه باز آمدم ، و چيزى از من كاسته نشد ، و بهتر مردمان آن است كه نزديك خداى - عز و جل - متواضع باشد .
و از آن جمله است كسى كه متاع خود بر ندارد و به خانهء خود نبرد . و آن خلاف عادت متواضعان است . پيغامبر - صلى اللّه عليه و سلم - آن بكردى . و على - رضى اللّه عنه - گفت : لا ينقص الرّجل من كماله ما حمل من شيء إلى عياله ، اى ، كمال مرد ناقص نشود بدانچه چيزى بر عيال خود برد . و أبو عبيدهء جرّاح در آن حال كه امير بود سطلى چوبين به دست خود به گرمابه بردى . و ثابت
هامش
( 172 ) پيش ، پيش روى ، مقابل .
( 173 ) نزد پيغامبر ( ص ) .
( 174 ) « ى » نكره .