كردهايم . و مشكل آن است كه ديو را درهاى گشاده سوى دل بسيار است ، و در فريشتگان يكى است ، و آن يكى بدين بسيار مشتبه شده است . پس مثال بنده چون مسافرى است كه شبى تاريك در باديهاى بماند كه راههاى آن بسيار باشد و مسالك آن غامض ، پس نجات نيابد مگر به چشم روشن و طلوع خورشيد . و چشم روشن در اين مقام دلى باشد به تقوى صافى گشته ، و خورشيد روشن علم بسيار ، كه از كتاب و سنت مستفاد بود ، چه در غوامض راههاى او بدان راه توان يافت و الا راههاى او بسيار و غامض است . عبد اللّه بن مسعود گفت كه پيغامبر - عليه السلام - روزى خطى بكشيد و گفت : هذا سبيل اللّه . پس بر راست و چپ آن خط خطها كشيد و گفت : هذه سبل على كلّ سبيل منها شيطان يدعو إليه . ثمّ تلا :
« وَ أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ »
« 151 » لتلك الخطوط ، اى ، اين راههاست كه بر هر راهى از آن ديوى است كه سوى آن مىخواند ، پس اين آيت بخواند : اين راه راست من است ، آن را متابعت كنيد ، و اين راهها را متابعت مكنيد ، اى ، خطها را پس پيغامبر - عليه السلام - بسيارى راههاى او « 152 » بيان كرده است .
و ما راه پوشيده را از راههاى او « 153 » مثالى نموديم ، و آن راه آن است كه بدان فريبد عالمان و عابدان را كه مالك شهوتهاى خود باشند و از معصيتهاى ظاهر دست بدارند . پس بايد كه مثالى نماييم راه روشن او را كه پوشيده نماند ، الاّ آن كه آدمى به سلوك آن مضطر شود : و آن چنان باشد كه روايت كردهاند كه پيغامبر - عليه السلام - گفت كه در بنى اسرائيل راهبى بود ، پس شيطان كنيزكى را خفه گرفت « 154 » ، و در دل اهل او القا كرد كه جز راهب علاج او نداند . پس او را نزديك راهب آوردند ، او از قبول امتناع نمود ، و چون بسيار إلحاح كردند براى رضاى ايشان آن را قبول كرد ، و براى معالجت نزديك او مىبود . پس شيطان آمد ، راهب را وسوسة كرد و مقاربت كنيزك را در چشم او بياراست و هميشه در آن مبالغت مىنمود تا به ارتكاب فاحشه انجاميد ، و حملى ظاهر [ 40 ] گشت . پس بار ديگر راهب را وسوسة كرد و گفت : هم اكنون اهل او بيايند و فضيحت شوى ، پس او را ببايد كشت ، اگر اهل او بر تو آيند و او را طلب كنند توانى گفت كه وفات كرد و من او را دفن كردم . پس او را بكشت و دفن كرد . پس شيطان در دل اهل كنيزك القا كرد كه از او حمل گرفته بود ، بدان سبب او بكشت و دفن كرد . ايشان بر راهب آمدند و از حال كنيزك پرسيدند ، گفت : به آخرت پيوست . ايشان او را بدانچه از ابليس شنيده بودند مؤاخذت
هامش
( 151 ) انعام 6 - 153 .
( 152 ) ديو .
( 153 ) ديو .
( 154 ) خفه گرفتن ، گلو فشردن .