نزديك ما قدرى است اگر نزديك خود بىقدرى ، و اگر نفس خود را قدرى دانى تو را نزديك ما قدرى نباشد . و هر كه اين از دين نداند نام عالم بر وى دروغ باشد ، و هر كه بداند بر وى لازم بود كه تكبر نكند و نفس خود را قدرى نداند . و اين است كبر علم و عمل .
سوم - تكبر به نسب و حسب
( 1 ) پس كسى كه نسب شريف دارد حقير شمرد كسى را كه آن نسب ندارد ، اگر چه در علم و عمل از او رفيعتر باشد . و باشد كه بعضى از ايشان تكبر كنند و پندارند كه مردمان موالى و بندگان ايشانند ، و از مجالست و مخالطت ايشان ننگ دارند . و ثمرهء آن بر زبان آن است كه بدان فخر كند و ديگرى را گويد : اى نبطى « 158 » ، و اى هندى ، و اى أرمني ، تو كيستى و پدر تو كيست ! من فلان و پسر فلانم ، و مثل تو را از كجا رسد كه با من سخن گويد يا در من نگرد ! و آن چه بدين ماند . و آن رگى پنهان است در نفس كه هيچ صاحب نسبى از آن خالى نباشد اگر چه صالح و عاقل باشد ، و ليكن در وقت اعتدال احوال از آن ترشح حاصل نيايد ، و اگر خشمى بر او غالب شود نور بصيرت او را منطفى « 159 » گرداند و از او ترشح افتد . چنان كه ابو ذر گفت كه من در خدمت پيغامبر مردى را گفتم يا ابن السّوداء ، پيغامبر - عليه السلام - گفت : يا ابا ذر طفّ الصّاع طفّ الصّاع ، إنّه ليس لابن البيضاء فضل على ابن السّوداء ، اى ، اى ابا ذر ، خوب پر كن پيمانه ، خوب پر كن پيمانه ، كه بتحقيق فضلى مر پسر سفيد را بر پسر سياه نيست .
مترجم مىگويد كه اين اشارتى است در تساوى ، چه دانهها در پرى دانه متساوى باشد ، و بعضى نشيبتر و بعضى بلندتر نبود . كسى كه مادرش سفيد است وى را فضلى نيست بر كسى كه مادرش سفيد نيست .
بو ذر گفت : پس من باز غلطيدم و آن مرد را گفتم : خيز پاى بر رخسار من نه . پس بنگر چگونه پيغامبر وى را تنبيه فرمود كه او خود را بدانچه مادرش سفيد است فضلى مىدانست ، و آن خطا و جهل است . و بنگر كه او چگونه توبه كرد و چگونه از نفس خود درخت كبر را به كف پاى كسى كه بر او تكبر كرده بود بركند ، چه ، دانست كه عزت را جز خوارى نكند . و از آن جمله آن
هامش
( 158 ) نبطى ، عامى ، نبط ، قومى كه در زمينهاى ميان عراقين ساكن بودهاند . نيز - « كتاب آفتهاى زبان » پاورقى 141 .
( 159 ) منطفى ، خاموش .