قيس بن شمّاس از وى بپرسيد كه اى رسول خدا ، من مردىام تجمّل را دوست دارم و ليكن ترسم كه از كبر باشد . گفت : لا و لكنّ الكبر من بطر الحقّ و غمص النّاس ، اى ، نباشد و ليكن كبر آن بود كه حق تعالى را گردن ننهد و مردمان را عيب كند . و در حديثى ديگر « من سفه الحقّ » آمده است ، اى ، حق رد كند .
پس عيب كردن مردمان و استحقار ايشان آفت اول است ، و رد كردن حق آفت دوم . و هر كه پندارد كه او به از برادر خود است و او را حقير دارد و عيب كند و به چشم خوار داشت در او نگرد يا حق را رد كند با آن چه آن را مىشناسد ، [ وى ] در آن چه در ميان او و ميان خلق است تكبر كرده باشد . و هر كه ننگ دارد كه خاضع خداى باشد و به طاعت و متابعت پيغامبران او تواضع نمايد ، در آن چه ميان او و ميان خداى و پيغامبران اوست تكبر كرده باشد .
بيان ما به الكبر « 116 »
( 1 ) بدان كه تكبر مر كسى را باشد كه نفس خود را بزرگ دارد . و نفس خود را بزرگ ندارد مگر كسى كه در خود صفتى از صفات كمال اعتقاد كند . و رجوع مجامع « 117 » آن به كمال دينى يا دنياوى باشد . و دينى : علم و عمل است . و دنياوى : نسب ، و جمال ، و قوّت ، و مال ، و كثرت ياران . پس اين هفت سبب است :
اول - علم
( 2 ) و كبر در عالم بغايت به زودى ظاهر شود و اثر كند . و براى آن پيغامبر - عليه الصلاة و السلام - گفت :
آفة العلم الخيلاء ، اى ، آفت علم خراميدن « 118 » است . پس عالم توقف ننمايد از آن كه تعزز كند « 119 » ، و به جمال و كمال علم در نفس خود شاعر شود ، و نفس خود را بزرگ مىدارد و مردمان را حقير شمرد و در ايشان همچنان نگرد كه در ستوران ، و ايشان را جاهل داند و توقع كند كه به ابتدا سلام گويند . و اگر كسى را به سلام افتتاح كند يا جواب سلام به تازه رويى گويد يا به دعوت ايشان رود ، آن را لطفى عظيم و منّتى جسيم داند كه شكر آن بر ايشان لازم شمرد و اعتقاد دارد كه در حق ايشان اكرام فرموده است و به جاى « 120 » ايشان نيكويى كرده كه استحقاق آن
هامش
( 116 ) آن چه بدان كبر است .
( 117 ) مجامع ، جميع .
( 118 ) خراميدن ، بزرگ خويشتنى ( كيمياى سعادت 2 - 257 ) .
( 119 ) تعزز كردن ، خود را عزيز شمردن ، كبر ورزيدن .
( 120 ) به جاى ، در حقّ .