معجب باشد و صورت نبندد كه متكبر بود ، مگر آن كه با وى ديگرى باشد و او نفس خود را در صفات كمال فوق آن ديگر داند ، پس در آن مقام متكبر باشد . و بسنده نيست كه نفس خود را بزرگ دارد تا متكبر باشد ، چه باشد كه نفس خود را بزرگ دارد و ليكن ديگرى را بزرگتر از نفس خود يا مثل نفس خود داند ، پس بر او تكبر نكند . و بسنده نيست كه ديگرى را حقير شمرد ، چه با آن اگر نفس خود را حقيرتر دارد تكبر نكرده باشد . و اگر ديگرى را مثل نفس خود داند تكبر نباشد ، بل بايد كه نفس خود را مرتبهاى داند و ديگرى را مرتبهاى ، پس مرتبهء نفس خود فوق مرتبهء ديگرى داند . پس در نزد اين سه اعتقاد خلق كبر حاصل آيد . نه آن كه اين دانستن كبر است ، بل اين دانستن و اين اعتقاد در وى بدمد و در دل وى از اين اعتقاد هزّتى « 60 » و شاديى و ميلى به معتقد خود و عزتى در نفس به سبب آن حاصل آيد . پس آن هزّت و عزّت و ميل به معتقد خوى كبر است . و براى آن پيغامبر - عليه الصلاة و السلام - گفت : أعوذ بك من نفخة الكبرياء ، اى ، بازداشت مىخواهم به تو از باد كبر . و براى آن عمر گفت كسى را كه از وى دستورى « 61 » خواست براى وعظ پس از نماز بامداد : ترسم كه پر باد شوى تا به حدى كه به ثريا برسى . پس هر گاه كه آدمى نفس خود را بدين چشم بيند - و اين استعظام است - بزرگ و منتفخ و متعزز شود .
پس كبر عبارت است از حالى كه از اين اعتقادها در نفس حاصل آيد ، و آن را نيز عزت و تعظيم خوانند . و براى اين ابن عباس - رضى اللّه عنه - گفت در تفسير قول حق تعالى :
« إِنْ فِي صُدُورِهِمْ إِلَّا كِبْرٌ ما هُمْ بِبالِغِيهِ »
« 62 » ، اى عظمة لم يبلغوها ، اى ، در سينههاشان جز عظمتى نيست كه ايشان بدان نرسيدهاند . كبر را بدان عظمت تفسير كرد ، پس اين عزت در ظاهر و باطن عملها اقتضا كند كه آن ثمرات آن باشد ، و آن را تكبر گويند . چه هر گاه كه او نزديك خود بزرگ شود به اضافت « 63 » ، ديگرى را حقير دارد و عيب كند و از خود دور گرداند و از مجالست و مؤاكلت « 64 » او ترفع « 65 » نمايد و حق او داند كه پيش او بايستد ، اگر كبرش قوىتر گردد از خدمت او ننگ دارد و او را اهل آن نداند كه پيش او بايستد و بر عتبهء او « 66 » خدمت كند ، و اگر كم از آن باشد از مساوات او انفت نمايد « 67 » و در مضايق راهها پيش از او رود و در محفلها زير دست او ننشيند و ابتداى سلام از وى چشم دارد ، و اگر در انجاح حوايج او تقصير نمايد مستبعد شمرد و از او تعجب نمايد ، و
هامش
( 60 ) هزّت ، شادمانى ، خرسندى .
( 61 ) دستورى ، اجازه .
( 62 ) غافر 40 - 56 .
( 63 ) به اضافت ، به نسبت .
( 64 ) مؤاكلت ، هم غذايى .
( 65 ) ترفّع ، برترى نمودن ، بلندى جستن ، كنايه از غرور و تكبر .
( 66 ) عتبه ، آستانهء در .
( 67 ) انفت نمودن ، كراهت داشتن .