تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 717

مساهمون:

ص٧١٧
است ، و خوب‌تر از آن تكبر درويشان است بر توانگران به سبب وثوق ايشان بر خداى . و بو سليمان « 55 » گفت : بنده تواضع نكند تا آن گاه كه نفس خود را بشناسد . و بايزيد گفت : ما دام كه بنده پندارد كه در خلق بتر از وى كسى هست متكبر باشد . گفتند : متواضع كى شود ؟ گفت : چون نفس خود را مقامى و حالى ندارد ، و تواضع هر آدميى بر اندازهء شناخت او باشد خداى را و نفس خود را . و بو سليمان « 56 » گفت : اگر خلق جمع شوند بر آن چه مرا چنان حقير دارند كه نزديك نفس خود حقيرم ، نتوانند . و عروة بن ورد گفت : تواضع يكى از دامهاى شرف است ، و هر نعمتى كه هست صاحب آن را حسد كنند مگر تواضع را . و يحيى بن خالد برمكى گفت كه شريف چون پارسا شود تواضع نمايد ، [ 429 ] و سفيه چون پارسا شود تكبر در وى پيدا آيد . و يحيى بن معاذ گفت : تكبر بر كسى كه به مال تكبر كند تواضع باشد . و گفته‌اند كه تواضع در همه خلق خوب است و در توانگران خوب‌تر ، و كبر در همه خلق زشت است و در درويشان زشت‌تر . و گفته‌اند كه عزت نباشد مگر كسى را كه براى خداى تذلل نمايد ، و رفعت نباشد مگر كسى را كه براى خداى تواضع نمايد ، و امن نباشد مگر كسى را كه از خداى بترسد ، و سود نباشد مگر كسى را كه نفس خود را از خداى - عز و جل - بخرد . و بو على جوزجانى گفت كه نفس معجون « 57 » است به كبر و حسد و حرص : پس هر كه را حق تعالى خواهد كه هلاك كند ، تواضع و نصيحت و قناعت را از وى باز دارد ، و چون حق تعالى بنده‌اى را نكويى خواهد : چون در نفس او آتش كبر انگيزد ، تواضع با نصرت خداى وى را دريابد ، و چون آتش حسد اشتعال پذيرد ، نصيحت با توفيق خداى وى را دريابد و آن را فرو مىراند ، و چون آتش حرص در نفس او خيزد ، قناعت با عون خداى - عز و جل - وى را تلافى فرمايد . و از جنيد آمده است كه روز آدينه در مجلس خود گفتى : اگر نه آنستى كه از پيغامبر - عليه السلام - آمده است : « يكون في آخر الزّمان زعيم القوم أرذلهم ، اى ، در آخر الزمان زعيم قوم ناكس‌تر ايشان باشد » ، بر شما سخن نگفتمى . و جنيد گفت : تواضع نزديك اهل توحيد تكبر است . و شايد كه مراد او آن باشد كه متواضع نفس خود را اثبات كند پس آن را حقير دارد ، و موحّد نفس خود را اثبات نكند و آن را چيزى نداند كه آن را حقير شمرد يا آن را رفيع داند . و عمر بن شبّة گفت : در مكه بودم ، ميان صفا و مروه ، مردى ديدم بر استرى نشسته و
هامش
( 55 ) بو سليمان دارانى . ( 56 ) بو سليمان دارانى . ( 57 ) معجون ، سرشته .