تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 695

مساهمون:

ص٦٩٥
طعام تو چيست ؟ گفت : اى حنفى تو را بر اين سؤال چه مىدارد ؟ گفتم : مىخواهم بدانم . گفت : هر شبى نخودى مىخورم . گفتم : چه چيز از دل تو برانگيخته مىشود تا اين يك نخود تو را بسنده مىباشد ؟ گفت : اين جماعت را كه برابر تواند مىبينى ؟ گفتم : آرى . گفت : هر سالى يك روز بيايند و صومعهء ما را بيارايند و گرد آن طواف كنند و مرا تعظيم نمايند ، پس هر گاه كه نفس در عبادت كاهلى كند عزّ آن ساعت او را ياد دهم « 278 » ، پس من رنج سالى براى عزّ ساعتى احتمال مىكنم ، پس اى حنفى ، رنج ساعتى براى عزّ ابد احتمال كن . پس معرفت در دل من استوار شد ، و گفت : اين تو را بس كرد يا زيادت از اين بايد ؟ گفتم : بلى ، زيادت بايد . گفت : از صومعه فرو رو . من فرو رفتم و او ركوه‌اى براى من فرو هشت كه در آن بيست نخود بود ، پس گفت : در دير درآى [ و ] آن چه من براى تو فرو هشتم بردار . پس در دير رفتم ، ترسايان فراهم آمدند و گفتند : اى حنفى ، شيخ تو را چه داد ؟ گفتم : از قوت خود نصيبى . گفتند : تو آن را چه كنى و ما بدان اولى ؟ پس گفتند : آن را بر ما فروش . گفتم : بيست دينار بدهيد . بيست دينار به من دادند ، و من به شيخ رجوع كردم ، گفت : اى حنفى ، چه كردى ؟ گفتم : بر ايشان فروختم . گفت : به چند ؟ گفتم : بيست دينار . گفت : خطا كردى ، اگر بيست هزار دينار خواستى بدادندى . اين عزّ كسى است كه او را نپرستد ، پس بنگر عزّ كسى كه او را پرستد چگونه باشد ! اى حنفى ، بر پروردگار خود اقبال نماى و رفتن و آمدن بگذار . و مقصود آن است كه نفس چون عزّ عظمت در دلها استشعار كند « 279 » در خلوت باعث آيد ، و باشد كه بنده بدان شاعر نشود ، پس بايد كه حذر از آن لازم نفس خود گرداند . و علامت سلامتى آن است كه مردمان و بهايم نزديك او به يك منزلت باشند . و اگر [ 418 ] اعتقادشان در حق او متغير شود ، جزع نكند و تنگ نيايد « 280 » ، مگر كراهيتى ضعيف ، اگر در دل خود يابد ، در حال آن را به عقل و ايمان خود رد كند . و آن گاه اگر در عبادتى باشد و اگر همهء مردمان بدان مطلع شوند ، خشوع او زيادت نگرداند ، پس چرا شاد شود به سبب اطلاع ايشان بدان . و اگر شادى اندك در او درآيد دليل ضعف او باشد ، و ليكن چون بر ردّ آن به كراهيت عقل و ايمان قادر باشد و سوى آن شتابد و شادى به گراييدن بدان قبول نكند ، اميد باشد كه سعى او بدان ضايع نشود ،
هامش
( 278 ) ياد دادن ، به ياد آوردن . ( 279 ) استشعار كردن ، دريافتن ، درك كردن . ( 280 ) تنگ آمدن ، آزرده شدن .