آمد ، چون حسن ديد كه بر وى مىآيد از جاى خود پارهاى واپستر شد ، و من نيز پارهاى واپستر شدم ، او بيامد و ميان ما بنشست ، و حسن - رضى اللَّه عنه - سخن خود چنان كه هر روزى گفتى مىگفت و سخن خود قطع نكرد ، سعيد گفت : در نفس خود انديشيدم كه امروز حسن را بيازمايم و بنگرم كه نشستن حجاج حسن را بر آن دارد كه در سخن بيفزايد و به دو تقرب نمايد ، يا هيبت او وى را بر آن دارد كه سخن كم گويد ؟ پس حسن سخن كه هر روز گفتى به إتمام رسانيد و هيچ باك نداشت ، و چون از سخن فارغ شد حجاج دست خود بر دوش وى زد و گفت : راست گفت شيخ و نيكو فرمود ، اين مجلسها و امثال آن را لازم گيريد و آن را خوى و عادت خود سأزيد ، كه از پيغامبر - عليه الصلاة و السلام - به من چنان رسيده است كه « مجالس ذكر مرغزارهاى بهشت است . » و اگر نه آنستى كه كار مردمان در گردن ما كردهاند ، شما در اين مجلسها بر من غالب نبوديدى ، بدانچه فضيلت آن مىدانيم .
پس حجاج روى به مردمان آورد و سخن گفت چنان كه حسن و ديگر حاضران را از بلاغت آن تعجب آمد ، و چون فارغ شد برخاست و برفت . پس آن وقت مردى از اهل شام به مجلس حسن آمد و گفت : اى مسلمانان عجب نمىداريد كه من مردى پيرم و مرا به غزو مىفرستند و اسب و استر و سراپرده تكليف مىكنند ، و عطاى من سيصد درم است و هفت دختر دارم . و در شكايت حال خود مبالغت نمود چنان كه [ 411 ] حسن و ياران او را رقت آمد ، و حسن سر فرود انداخته بود ، و چون آن مرد از سخن فارغ شد حسن سر برآورد و گفت : چه افتاده است ايشان را ، خداى - عز و جل - هلاك گرداناد ! بندگان خداى را خدمتكاران خود كردهاند ، و مال خداى را ملك خود ساختهاند ، و مردمان را براى درم و دينار بكشند ! چون [ خود براى جنگ با ] دشمن خداى در سفر رود ، در سراپردههاى هايل باشد و بر استران سابق ، و چون برادر خود را به سفر فرستد ، گرسنه و پياده فرستد . پس حسن سستى ننمود و ياد كردن ايشان به زشتتر و سختتر غيبتى كرد ، پس مردى از اهل شام كه در مجلس حسن بود برفت و پيش حجاج سعايت نمود و سخن او را حكايت كرد ، مستدعيان حجاج بيامدند و حسن را گفتند كه امير مىخواند .
پس حسن سوى او روان شد ، و ما بر او مىترسيديم از سخنان سخت كه گفته بود ، پس به زودى به مجلس خود باز آمد و تبسم مىفرمود ، و كم ديده بوديم او را [ كه ] به دهان گشاده بخنديدى ، و جز تبسم نكردى ، پس بر جاى بنشست و در تعظيم امانت سخن راند و گفت : مجالست شما به امانت است ، و چنانستى كه شما مىپنداريد كه خيانت جز در درم و دينار نباشد ، بزرگتر خيانتى آن است
إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 685
مساهمون: الغزالي
ص٦٨٥