تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 679

مساهمون:

ص٦٧٩
كند ، پس گويد كه چون حق تعالى بر من اين نعمت ارزانى داشت و اين حكمت را سودمند من گردانيد ، من آن را افاضت كنم تا برادر مسلمان من در سود آن با من شريك باشد . پس اين نيز از آن جمله است كه خوف و فتنه در آن بزرگ است ، پس حكم آن حكم ولايتهاست . پس كسى كه باعث او جز طلب جاه و منزلت و دين فروشى و تفاخر و تكاثر بدان نباشد بايد كه آن را بگذارد ، و هوى را در آن مخالفت نمايد تا نفس او رياضت پذيرد و [ منعت ] « 236 » او در دين قوى گردد ، و بر نفس خود از فتنه آمن شود ، پس در آن حال بدان [ باز ] گردد . سؤال اگر گويى كه هر گاه كه بر اهل علم بر اين حكم افتد ، علمها معطل گردد و مندرس شود و همه خلق جاهل شوند . جواب گوييم كه پيغامبر - عليه السلام - از طلب امارت بازداشته است و بدان تهديد فرمود تا به حدى كه گفته است : انّكم تحرصون على الامارة و انّها حسرة و ندامة يوم القيامة الاّ من أخذها بحقّها ، اى ، شما حرص مىنماييد بر امارت و آن حسرت است [ و پشيمانى ] روز قيامت [ 407 ] مگر كسى كه آن را به حق آن بگيرد . و گفته - عليه السلام : نعمت المرضعة و بئست الفاطمة ، اى ، نيكو شيردهنده‌اى است و بد از شير باز كننده . و معلوم است كه اگر سلطنت و امارت معطل شود ، دين و دنيا باطل گردد ، و جنگ ميان خلق بر انگيزد ، و امن نماند ، و شهرها خرابى پذيرد ، و معيشتها باطل شود . پس چرا مع ذلك پيغامبر از آن نهى فرموده . و عمر ابىّ بن كعب را بزد چون قومى را ديد كه پس وى مىرفتند ، و با آن كه او گفتى كه ابى مهتر مسلمانان است و بر وى قرآن خواندى ، از متابعتى و پيشوايى وى را منع فرمودى ، و گفت : آن فتنهء متبوع است و خوارى تابع . و عمر به نفس خود خطبه كردى و پند دادى و از آن امتناع ننمودى . و مردى از عمر دستورى خواست كه مردمان را پند دهد پس از نماز بامداد ، او منع كرد ، گفت : از نصيحت مردمان مرا باز مىدارى ؟ گفت : مىترسم كه چنان منتفخ شوى « 237 » كه به ثريا برسى . چه در او مخايل رغبت مىديد در جاه وعظ و قبول خلق . و قضا و خلافت از آن جمله است كه مردمان در دين خود بدان محتاجند ، چون وعظ و تدريس و فتوا . و در هر يكى از آن فتنه‌اى و لذتى است . پس ميان آن هر دو فرقى نباشد .
هامش
( 236 ) منعت ( به سكون و به فتح « ن » ) ، قوّت ، قوّتى كه شخص دفع مىكند بدان كسى را كه ارادهء وى كند . ( 237 ) منتفخ شدن ، باد كردن ، در كيمياى سعادت : چندان باد اندر خويشتن افكنى ( 2 - 241 ) .