گفت - عليه السلام : من استقضى فقد ذبح به غير سكّين ، اى ، هر كه قاضى كرده شد بىكارد كشته شد .
پس حكم آن حكم امارت است . پس بايد كه ضعيفان و جماعتى كه دنيا و لذت آن را در چشم ايشان و زنى است آن را ترك كنند ، و اقويا كه در كار خداى از ملامت ملامت كننده نهانديشند تقلد نمايند .
و هر گاه كه سلاطين ظالم باشند و قاضى جز به مداهنت ايشان و اهمال بعضى حقوق براى ايشان و براى متعلقان ايشان حكم نتواند كرد ، چه ، داند كه اگر بر ايشان به حق حكم كند هر آينه وى را معزول كنند يا فرمان نبرند ، پس او را نباشد كه قضا تقلد نمايد ، و اگر نمايد بايد كه ايشان را به حقوق مطالبت كند ، و بيم عزل عذرى نباشد كه در اهمال رخصت دهد ، بل چون معزول شد عهده از او ساقط گردد . پس بايد كه به عزل شاد شود اگر قضا براى خداى كند . و اگر نفس او بدان مسامحت ننمايد ، قضاى او براى متابعت هوى و شيطان باشد ، پس چگونه بر آن ثواب چشم دارد كه او با ظالمان در درك اسفل از آتش خواهد بود .
و اما وعظ و تدريس و فتوا و روايت حديث و جميع اسنادهاى عالى و هر چه اتّساع جاه و عظمت قدر بدان حاصل آيد . آفت آن نيز بزرگ است ، چون آفت ولايتها . و ترسكاران از سلف فتوا را تا حد امكان تدافع نمودندى و گفتندى : « حدّثنا » « 233 » درى است از درهاى دنيا . و هر كه حدّثنا گويد ، گفته باشد كه مرا توانگر كنيد . و بشر « 234 » چند باردان از حديث دفن كرد و گفت : مرا آرزوى روايت مىباشد ، اگر آرزو نباشد كه روايت كنم روايت مىكنم .
و واعظ را در پند دادن ، و اثر پذيرفتن مردمان به دل ، و بسيارى گريه و نعره ، و روى به دو آوردن ايشان لذتى باشد كه هيچ لذتى برابر آن نباشد . و چون آن بر دل او غالب گردد ، طبعش مايل شود به هر سخنى مزخرف « 235 » كه نزديك عوام رواج يابد ، اگر چه باطل باشد ، و بگريزد از هر سخنى حق كه عوام آن را گران شمرند ، اگر چه حق باشد . و همت او به كليت مصروف شود بدانچه دلهاى عوام را بجنباند ، و منزلت او را در دلهاى ايشان بزرگ گرداند . پس حديثى و حكمتى نشنود كه نه بدان شاد شود ، از آن روى كه تذكير را شايد بر سر منبر . و بايستى كه شادى او بدان از آن روى بودى كه راه سعادت و طريق سلوك [ راه ] دين بشناخت ، تا اول بر آن كار
هامش
( 233 ) حدّثنا ، حديث گفت ما را ( كلمهء محدّث در آغاز نقل حديث ) .
( 234 ) بشر حافى .
( 235 ) مزخرف ، آراسته ، آراسته ظاهر .