شيطان را قمع كرده و او از ايشان نوميد گشته . پس آن جماعت را جز [ حق ] نجنباند ، و جز [ حق ] ساكن نگرداند ، اگر چه جانهاى ايشان در آن هلاك شود . پس ايشان در امامت و خلافت اهل ادراك فضيلتند . و هر كه داند كه بر اين صفت نيست ، خوض در ولايتها بر او حرام شود .
و هر كه نفس خود را بيازمود و آن را بر حق صابر يافت و شهوتها را گذارنده در غير ولايت ، و ليكن مىترسد كه از آن بگردد « 232 » چون لذت ولايت بچشد و جاه را شيرين شمرد و نفاذ امر را لذيذ داند پس [ عزل ] را كراهيت دارد و از بيم عزل مداهنت كند ، پس در اين فقها مختلف شدهاند كه گريختن از تقلد ولايت بر او لازم آيد يا نه ؟ جماعتى گفتهاند كه واجب نيايد ، زيرا كه اين ترسكارى است در مستقبل ، و او در حال نفس خود را در ملازمت حق و ترك لذات نفس جز قوى نيافته است . و صحيح آن است كه احتراز بر او واجب است ، زيرا كه نفس فريبنده و مدعى حق است و به خير وعده كننده ، و اگر وعدهاى جزم كند به خير ، بيم آن باشد كه در حال ولايت بگردد « 233 » . پس چگونه باشد چون تردد ظاهر كند ! و امتناع از قبول ولايت آسانتر از عزل است پس از شروع . چه عزل دردمند كننده است ، چنان كه گفتهاند كه « [ عزل ] طلاق مردان است » .
و چون شروع كرد ، نفس او به عزل مسامحت نكند و به مداهنت و اهمال حق گرايد ، و او را در قعر دوزخ اندازد ، و تا مرگ از آن باز بودن نتواند ، مگر آن كه بقهر از آن معزول كرده شود . و در آن عذاب عاجل باشد بر هر كه ولايت را دوست دارد . و هر گاه كه نفس به طلب ولايت گرايد و بر سؤال و طلب او را باعث آيد ، آن نشان بدى است . و براى آن پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - گفت : لا نولّى امرنا من سألناه ، اى ، ما كار خود كسى را نفرماييم كه او از ما آن را بخواهد .
و چون اختلاف حكم قوى و ضعيف دانستى ، دانى كه نهى أبو بكر رافع بن عمر را از ولايت پس تقلد او آن را متناقض نيست .
و اما قضا اگر چه كم از خلافت و امارت است هم در معنى ايشان است . چه هر صاحب ولايتى امير است ، اى ، او را امرى نافذ است . و امارت محبوب است بطبع . و ثواب در قضا عظيم است با متابعت حق ، و عقاب در او عظيم است با عدول از حق . و پيغامبر - عليه السلام - گفت : القضاة [ 406 ] ثلاثة : واحد في الجنّة و اثنان في النار ، اى ، قاضيان سهاند : يكى در بهشت است و دو در آتش . و
هامش
( 232 ) گرديدن ، تغيير كردن .
( 233 ) گرديدن ، تغيير كردن .