مولاى خود شرم ندارى كه براى او عمل نكنى و براى بندگان او عمل كنى ! » تا باعث ريا دفع شود و نفس به عمل براى خداى مسامحت كند بر سبيل عقوبت نفس بر خاطر ريا « 224 » و كفارت ريا ، پس بايد كه به عمل مشغول شود .
دوم آن كه انبعاث آن براى خداى باشد ، و ليكن ريا با عقد عبادت او اول آن پيش آيد . پس نبايد كه عمل بگذارد ، « 225 » زيرا كه باعث دينى يافته است . پس بايد كه در عمل شروع نمايد و با نفس خود مجاهده كند در دفع ريا و تحصيل اخلاص به معالجتى كه ياد كرديم از الزام نفس كه ريا را كراهيت دارد و از قبول امتناع نمايد .
سوم آن كه عقد بر اخلاص بود ، پس ريا و دواعى آن طارى شود . « 226 » پس بايد كه در دفع مجاهده كند و عمل را نگذارد ، « 227 » ليكن به عقد اخلاص بازگردد و نفس خود را سوى او باز گرداند تا عمل را تمام كند . زيرا كه شيطان اول تو را داعى باشد به ترك عمل ، چون اجابت نكنى و به عبادت مشغول شوى تو را داعى باشد به ريا ، و چون اجابت نكنى و دفع ريا كنى تو را گفتن گيرد كه « آن عمل خالص نيست و ريا مىكنى و رنج تو ضايع است ، پس در عملى كه در آن اخلاص نيست چه فايده است . » تا تو را بدين بر ترك عمل دارد ، و چون گذاشتى ، غرض او را حاصل كردى . و مثال كسى كه عمل بگذارد از بيم آن كه مرايى باشد ، چون كسى بود كه مولاى او گندم با خاك به دو دهد و گويد « خاك را از اين جدا كن ، و اين را از آن پاك گردان ، پاك كردنى بليغ » ، پس او اصل عمل بگذارد و گويد كه « ترسم كه اگر بدان مشغول شوم آن گندم نيك پاك نشود » ، پس اصل عمل را ترك كند . پس اين ترك اخلاص است با اصل عمل ، پس آن را معنى نباشد .
و از اين قبيل است آن كه عمل بگذارد بر آن چه بر مردمان بترسد كه وى را مرايى گويند و بدان عاصى شوند . و آن از مكرهاى شيطان است . زيرا كه وى اول بدگمان شده است در مسلمانان ، و از حق او نبود كه در ايشان بدگمان شده باشد . پس اگر بود ، قول ايشان وى را زيان ندارد ، و ثواب عبادت او را فوت شود . و ترك عمل از بيم گفتن ايشان كه مرايى است عين ريا باشد . پس اگر نه آنستى كه محمدت ايشان دوست مىدارى و از مذمت ايشان مىبترسى ، تو را بر گفتن ايشان كه مرايى است يا مخلص است چه كار ؟ و چه فرق است ميان آن كه عمل بگذارد از بيم آن كه گويند مرايى است ، و ميان آن كه عمل نيكو كند از بيم آن كه گويند كه او غافل مقصر است ، بل ترك عمل سختتر از آن است .
هامش
( 224 ) خاطر ريا ، فكر ريا .
( 225 ) گذاشتن ، ترك كردن .
( 226 ) طارى شدن ، ناگاه در آمدن .
( 227 ) گذاشتن ، ترك كردن .