تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 58

مساهمون:

ص٥٨
قرارگاه ديو و معدن او شود ، زيرا كه هوى مرغزار و چراخوار اوست . و اگر با شهوتها كارزار كند و آن را بر نفس خود مسلط نگرداند و به اخلاق فريشتگان تشبه نمايد ، دل مستقر فريشتگان و جاى نزول ايشان گردد . و چون دل از شهوت و خشم و حرص و طمع و درازى اميد و غير آن از صفتهاى بشرى كه از هوى منشعب شود خالى نباشد ، هيچ دل خالى نماند از آن چه ديو را در او به وسوسة جولانى بود . و براى آن پيغامبر - عليه السلام - گفت : ما منكم من احد إلّا و له شيطان ، اى ، هيچ كس از شما نيست كه نه وى را ديوى است . گفتند : يا رسول اللّه تو را نيز ؟ گفت - عليه الصلاة و السلام : و أنا ، إلّا أنّ اللّه تعالى أعانني عليه فأسلم و لا يأمرنى إلّا بخير ، اى ، مرا نيز ، الاّ آن است كه بارى تعالى مرا بر وى اعانت فرموده است ، و او انقياد نموده و مرا جز نيكويى نفرمايد . و اين بدان است كه ديو جز به واسطهء هوى تصرف نكند . و هر كه حق تعالى او را بر شهوت او اعانت فرمايد تا چنان شود كه جز آن جا كه بايد و بر اندازه‌اى كه باشد انبساط ننمايد ، شهوت او داعى شر نباشد . پس ديوى كه آن را وسيلت سازد جز نيكويى نفرمايد . و هر گاه كه ذكر دنيا و مقتضى هوى بر دل غالب شود ، ديو مجال يابد و وسوسة كند ، و هر گاه كه دل به ذكر خداى بازگردد ، مجال ديو تنگ شود و از آن جا رحلت كند ، و فريشته روى به دو آورد و الهام دهد . و محاربت ميان لشكر فريشتگان و ديوان در معركهء دل هميشه باشد تا آن گاه كه حصار دل يكى را از ايشان فتح شود ، و در آن متمكن گردد و آن را وطن سازد ، و گذشتن دوم بر آن بر سبيل اختلاس باشد . « 133 » و بيشتر دلها را لشكر ديوان فتح كرده است و در تصرف آورده و به وسوسه‌هايى [ 35 ] ، كه داعى گزيدن دنيا و گذاشتن آخرت باشد ، مشحون گردانيده . و آغاز استيلاى آن متابعت هوى است . و فتح آن پس از آن ممكن نگردد مگر بدان كه دل ايشان از قبول كردن ديو خالى گردانيده شود ، و اين هوى و شهوت است . و عمارت « 134 » او به ذكر خداى باشد ، و آن مطرح « 135 » آثار فريشتگان است . جرير بن عبيدهء عدوى گفت كه بر علاء بن زياد از وسوسه‌هايى كه در سينهء خود [ مىديدم ] شكايت كردم ، او گفت : مثل آن مثل سمجى « 136 » است كه دزدان بر آن گذرند ، اگر در آن چيزى
هامش
( 133 ) اختلاس ، ربودن . ( 134 ) عمارت ، آباد كردن . ( 135 ) مطرح ، جاى و مقام و محل . ( 136 ) سمج ( سمجه ، سمچ ، سمچه ) ، حفره ، نقب ، جايى كه در زير زمين يا در كوه به جهت درويشان و فقيران و يا گوسفندان بكنند .